تبلیغات
**شهدای زنده(جانبازان)** - 57 بار جراحی
**شهدای زنده(جانبازان)**
ماایستاده ایم *we Resist*
درباره ما

بسم رب الشهدا و الصدیقین
این وبلاگ در راستای ارزشها،عقاید و اعتقادات بنده به دین،نظام و ولایت که پیشکشی است به تمام ایثارگران به ویژه جانبازان عزیز کشورمان ایران.
دلی همرنگ طوفان داری ای دوست
نگاهی همچو باران داری ای دوست
سحر وقت نمازت روی تختت
قراری با شهیدان داری ای دوست
امام خمینی (ره):تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ماایستاده ایم
یادمان باشد که ما خون داده ایم.
یا علی
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در یکشنبه 4 خرداد 1393 ساعت 09:16 ب.ظ نویسنده : شرمندگان

57 بار جراحی نتوانست نفس های بهشتی جانباز را درمان کند

بنیاد شهید برایمان فلاکس چای هدیه داد

 مجتبی مروتی همان رزمنده 24 ساله بسیجی است که تا امروز بیش از 58 بار جراحی شده اماصورتش به شکل اول بر نگشته است.


وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران - زهره حاجیان: تصورش هم سخت است یک لحظه چشمانتان راببندید و خودتان را رزمنده جوانی تصور کنید که بدون سلاح و آموزش روبروی دشمن تا دندان مسلح ایستاده و با ایمان و عشق والبته با تعصب زیاد مقاومتمی کند و اجازه نمی دهد دشمن یک قدم جلوتر بیاید و خاکشرا اشغال کند .
تصورش هم سخت است اما لطفا خودتان را جای رزمنده ای بگذارید که ناغافل گلوله ای می آید و درست می خورد به صورتتان و تمام اجزای صورتتان را متلاشی می کند .
مجتبی مروتی همان رزمنده 24 ساله بسیجی است که تا امروز بیش از 58 بار جراحی شده اماصورتش به شکل اول بر نگشته است.


برداشت اول: فرمان امامم بود نمی توانستم بی تفاوت باشم 
فقط 54 روز از شروع جنگ و حمله عراق به ایران گدشته بود که اتفاق آمد و روبروی مجتبی ایستاد تا به اویاد آوری کند دشمن کاملا مسلح و مجهز است.


می گفتند با خمسه خمسه مجروح شده ای و مجتبی تازه اسم این نوع سلاح را می شنید اما آنچه دلش را قرص می کرد این بود که فرمان امام ونجات کشورو دفاع از مردم برایش مهمتر ازهرمسئله ای بود و با خودش تکرار می کردمجروحیت که مهم نیست کاش شهید می شدم ....


برداشت دوم: بیمارستان ها قبول نمی کردند 
مرد ایستاد وبهت زده به توپ وخمپاره هایی که برسرشان می ریخت نگاه کرد پیش چشمانش سربازانی بودند که جانانه مقاومت می کردند وعاشقانه به شهادت می رسیدند پشت سرش نیروهای دشمن بودند که بی مهابا پیش می تاختند و بلند بلندمی خندیدند.مجتبی بغض کردنمی دانست چه کند ؟ تا رسیدن نیروهاباید مقاومت می کردند به طرف هم سنگرش علی رفت و او را روی دوش گرفت گرمی خون را روی گردنش حس کرد و بی اعتنا به صدای نامفهوم علی که از اومی خواست او را زمین بگذارد به راهش ادامه داد چند قدم به چادر صحرایی نمانده بود که صدای زوزه گلوله ای او را میخکوب کرد حتی نفهمید که چه زمانی وچگونه به زمین افتاد حتی روزها بعد که سر وصورتش باندپیچی شده بود نمی دانست کجاست و جه اتفاقی برایش افتاده فقط بارها صداهایی را شنیده بود که می گفتند گلوله درست روی صورتش منفجر شده و بیشتر قسمت های صورت را از بین برده است.


بیمارستان آبادان ،بوشهر،طالقانی تهران هم نتوانستند کاری کنند و در نهایت مرد را به بیمارستان سوانح و سوختگی مطهری تهران منتقل کردند تا با جراحی های متعدد بتوانند حداقل راه تنفس را برای مرد باز کنند و ....


برداشت سوم : نمی توانم به راحتی نفس بکشم
58 بار عمل جراحی روی صورتی که گوشت و پوست و استخوان نداشت و ترمیم بخش های تنفسی و دهان کار آسانی نیست هرباربخشی ازاستخوان ران و استخوان های دیگربدن برداشته می شد و به جای بینی و گونه و فک استفاده می شد اما مرد پس از گذراندن 58 بار جراحی هنوز هم نمی تواند براحتی نفس بکشد و غذا بخورد .


مجتبی مروتی جانباز 70 درصدساکن شهرک دریا با بیان اینکه نفس کشیدنش دچارمشکل شده است می گوید:«مشکل غذاخوردن رامی شود با ترفندهایی مانند میکس کردن یا خوردن غذاهایی مانند سوپ وآش حل کرد اما نمی توانم براحتی ازراه بینی نفس بکشم وبه دلیل تنفس ازدهان اکسیژن کم می آورم و بسیاراذیت می شوم .» 


برداشت چهارم :یاد روزهای حماسه بخیر 
روزهای سختی بود هر روز 8 سال دفاع مقدس حال و هوای خاصی داشت همه با هم مهربان بودند و با جان و دل برای اسلام و نجات مرزهای کشور تلاش می کردند .
مرد با مرور روزهای اول جنگ تحمیلی می گوید:«آن روزها ما درمهرآباد جنوبی زندگی می کردیم و برادرانم و جوان های فامیل در جبهه بودندبرادر بزرگترم مصطفی که جانباز شیمیایی است و این روزها حال و روزخوبی هم ندارد درجبهه بود مرتضی برادر کوچکم وپسر عمویم ابراهیم به شهادت رسیده بودند مرتضی 20 سال بیشتر نداشت درعملیات والفجر 8 در فاو شهید شد پیکر مرتضی جایی بود که کسی امید نداشت که بتوانیم پیکرش را برگردانیم اما به هر حال توانستیم پیکر او را به تهران منتقل کنیم مرتضی براثراصابت خمپاره به مین به شهادت رسیده بود او سرنداشت یکی از دست ها و پاهایش قطع شده بود.»
او با اشاره به اینکه مادرم"سیده ربابه مصطفوی" زنی بسیارمقاوم و بزرگی است می گوید:«مادر اصرارمی کرد که پیکر مرتضی را ببیند اما همه مخالفت می کردند و می ترسیدند که نتواند تحمل کند او هیچوقت برای شهادت برادرم گریه نکرد و زمانی که مرا با وضعیت خیلی بد صورتم روی تخت بیمارستان دید گریه نکردمن شب تاسوعا مجروح و روز عاشورا به تهران منتقل شدم ومادرم می گفت روزعاشورا برای مظلومیت امام حسین (ع) گریه کردم او هرگزمانعی برای حضورمن و برادرانم در جبهه نمی شد و این روزها هم همیشه دعایمان می کند.»

برداشت پنجم: زندگی با جانبازآسان نیست....
مجتبی مروتی 5 سال پس ازمجروحیت با حبیبه سادات موسوی ازدواج می کند و حاصل آن محمد که مهندسی صنایع خوانده ،بنت الهدی که دکترداروسازاست ومرضیه که مهندسی معماری دارد.
جانباز 70 درصد با بیان اینکه جنگ و مجروحیتش تاثیرات زیادی بر زندگی خانواده اش گذاشته می گوید :«جنگ تحمیلی برای من و همه جانبازان و یادگاران جنگ تبعاتی داشت اماهمسرم با داشتن اعتقادات دینی و معنوی همیشه کنارم بود هر چند او و فرزندانم به دلیل جراحی های مکررم بسیار اذیت شدند و حتی وقتی شنیدند که جراحان در انگلستان اعلام کردند که دیگر کاری برای من نمی توانند انجام دهند تنهایم نگذاشتند و همیشه مرا همراهی کردند.»
او با تاکید بر نقش همسران جانبازان در زندگی می گوید:« زندگی درکنار یک جانباز بسیار سخت است مخصوصا جانبازی با شرایط من و امروز من هرچه دارم را مدیون همسرم می دانم که همواره یار و یاورم بود.»


برداشت ششم : خدا کند کسی به پدرم نخندد

خانواده مروتی یکی از خانواده های خوب و شاد هستند آنها هر ازگاهی دور هم می نشینند و از خاطرات گذشته می گویند.


مجتبی با بیان خاطره ای از کودکی های مرضیه می گوید:«یک روزمرضیه آرام به مادرش گفته بود که من در کودکی هر روز مقداری از پول تو جیبی ام را درصندوق صدقه می انداختم تا کسی به صورت بابای من نخندد.
برداشت هفتم :کاش همیشه همسرم لبخند بزند
"حبیبه سادات موسوی "همسرجانبازمی گوید: «15ساله بودم که مجتبی به خواستگاریم آمد پدرم مخالف بود و فکرمی کرد که از روی احساس بچگی تصمیم گرفته ام اما وقتی دید در تصمیم مصمم هستم رضایت داد زندگی با یک جانباز در کنار سختی ها شیرینی های خود را دارد و آنچه من در این زندگی به دست آوردم بسیار ارزشمند است اما دیدن رنج و عذابی که می کشید همیشه آزارم می داد او بسیار درد کشیده البته الان هم درد می کشد و با دارو آرام می شود.»


موسوی ادامه می دهد:«خدا را شکر می کنم که لیاقت همسری یک جانباز را داشتم همیشه سعی کردم تا بچه هایی تربیت کنم که قدر ایران ،شهدا و امامشان را بدانند صبوری کردم که بدانند پدرشان و یادگاران جنگ اسطوره هایی هستند که باید قدرشان را بدانیم به آنها آموختم درهرمقام و هرجایی که هستند باید به مردم خدمت کنند وهمیشه درزندگیم یک آرزو داشتم و دارم که همیشه همسرم خوشحال باشد ولبخند بزند.»
برداشت هشتم: سر بزنید ؛ اما هدیه نیاورید


مجتبی و خانواده اش در شهرک دریا زندگی می کنند و شهرک را دوست دارند چرا که به زندگی در هوای خوب و فضای سبزش عادت کرده اند.


مروتی با بیان اینکه گاهی مسئولان شهرداری به ما سر می زنند وجویای احوالمان هستند می گوید: متاسفانه از بنیاد شهید کسی سراغ جانبازان و خانواده شهدارا نمی گیرد هرچند خانواده ها توقع زیادی ندارند و به سرکشی و و دلجویی قانع هستند .»


همسرجانبازمی گوید: «سال گذشته ازبنیاد شهید به دیدنمان آمدند ویک فلاسک چای آوردند که بسیار ناراحت شدیم به مسئولان بگویید به دیدن مان بیایید وهدیه هم نیاورید !!

linkکلیک کنید