تبلیغات
**شهدای زنده(جانبازان)** - 50قدم آخر
**شهدای زنده(جانبازان)**
ماایستاده ایم *we Resist*
درباره ما

بسم رب الشهدا و الصدیقین
این وبلاگ در راستای ارزشها،عقاید و اعتقادات بنده به دین،نظام و ولایت که پیشکشی است به تمام ایثارگران به ویژه جانبازان عزیز کشورمان ایران.
دلی همرنگ طوفان داری ای دوست
نگاهی همچو باران داری ای دوست
سحر وقت نمازت روی تختت
قراری با شهیدان داری ای دوست
امام خمینی (ره):تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ماایستاده ایم
یادمان باشد که ما خون داده ایم.
یا علی
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در شنبه 18 مرداد 1393 ساعت 12:12 ب.ظ نویسنده : شرمندگان

به سخره گرفتن رزمندگان در یک فیلم دفاع مقدس

چطور ممکن است که یک روستا را شیمیایی بزنند و همه بمیرند و فقط دختری زنده بماند که جوان او را می خواهد آن هم سالم و سرحال؟

وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران؛ می گویند؛ هرگاه می خواهی چیزی را خراب کنی، از آن بد دفاع کن! حالا این فیلم آقای «کیومرث پور احمد» یا همان کارگردان «قصه های مجید» روی پرده سینما رفت. حکایت فیلم مثلا دفاع مقدسی،« ۵۰ قدم آخر» اثر کیومرث پوراحمد نیز دقیقا همین طور است. فیلمی به ظاهر در باب رشادت های رزمندگان دفاع مقدس، اما در اصل هجو و تمسخر جبهه! فیلمنامه اثر که اساسا ملغمه ای است از اتفاقات بی ربط و بی منطق و با همان زبان الکن هم می خواهد حرف گنده تر از دهان بزند و حاصلش چیزی نمی شود جز یک فیلم بی سر و ته و خراب.

معلوم نمی شود چرا شخصی که آن قدر برش دارد که برای یک ماموریت، حکم پایان خدمت جوان دانشمند را می آورد، در جبهه یک نیروی معمولی است و چرا پس از جنگ فقط یک تراشکار است؟ خودش می گوید من قبل از جنگ هم تراشکار بودم اما سوال این است که پس چطور هنگام جنگ از طرف سرویس های امنیتی برای همچین ماموریتی، به سراغ جوان می رود؟

یا مثلا چطور ممکن است که یک روستا را شیمیایی بزنند و همه بمیرند و فقط دختری زنده بماند که جوان او را می خواهد آن هم سالم و سرحال؟ اساسا چرا این دو با هم همراه می شوند؟ وقتی دختر می میرد، خانواده اش برای گرفتن کودک خردسال از کجا پیدایشان می شود؟ چرا جوان با آنها نمی رود و دوباره در به در می شود؟

این فیلم پر است از صحنه های بی منطق و بی محتوا! شاید از همه بدتر، جایی باشد که جوان شیشه عطر رزمنده را به گردن سگی می اندازد و به او می گوید برو و فلانی را پیدا کن و بدون اینکه سگ، اساسا آن رزمنده را قبل از این دیده باشد کوه ها و دشت ها را می پیماید و عاقبت رزمنده را پیدا می کند و بالای سر جوان می آورد! این قسمت از فیلم، شبیه داستان های من درآوردی مادربزرگ هایی است که فی البداهه برای نوه های خود قصه می گویند و در برخی مواقع که چیز خاصی به ذهنشان نمی رسد، همان جا با ربط دادن زمین به زمان قصه را جفت و جور می کنند.

صحنه رقص «بابک حمیدیان»، در رودخانه که مثلا قرار بود ناشی از خستگی و روانی شدن وی در اثر سختی های جنگ بوده باشد، به شدت کمیک از آب درآمده تا آنجا که تمسخر همه تماشاچیان را از موج اعصاب و روان رزمنده در پی دارد!

میزانس های این فیلم فوق العاده بد هستند، به یاد بیاورید صحنه ای که جوان وارد روستای شیمیایی زده می شود و قاعدتا آنجا باید بوی مرگ بدهد. همه مردم روی زمین افتاده اند و وسایل و میوه های آنها نیز پخش و پلا شده است. اما همه، تر و تمیز و مرتب و کاملا شیک، بدون حتی کوچکترین خاکی روی لباسشان بر زمین دراز کشیده اند و میوه ها نیز کاملا آبدار و تمیز روی زمین است!

اصولا معلوم نمی شود هدف پوراحمد از ساخت این اثر فوق العاده ضعیف، چه بوده است، فیلمی به غایت بی مزه و بی هدف که آخر سر هم معلوم نمی کند قصه چه بود و آخرش به کجا رسید!؟