اباید خداحافظی میکرد.وقت زیادی نداشت،اما ساکت بود.

هرچه میگفت باز احساسش را نگفته بود.فقط نمیخواست این لحظه تمام شود،نمیخواست برود.

توی چشم های منوچهر خیره شد.هر وقت میخواست کاری کند که منوچهر زیاد راغب نبود،این کار را میکرد و رضایتش را می گرفت.اما حالا نمیتوانست و نمیخواست او را از رفتن منصرف کند.

گفت:«برای خودت نقشه شهادت نکشی ها!من اصلا آمادگیش را ندارم.مطمئن باش تا من نخواهم تو شهید نمیشوی.»

منوچهر گفت:«مطمئنم.وقتی خمپاره میخورد بالای سرم و عمل نمیکند،موهایم را با قیچی میچینند و سالم می مانم،معلوم است که باز هم تو دخالت کرده ای.نمیگذاری بروم فرشته!نمیگذاری...»

فرشته نفس راحتی کشید.با شیطنت خندید و انگشتش را بالا آورد جلوی صورتش و گفت:«پس حواست را جمع کن منوچهرخان!من آنقدر دوستت دارم که نمیتوانم با خدا از این معامله ها بکنم...»

(اینک شوکران1- منوچهر مدق به روایت همسر شهید)(نویسنده:یاسمن مجیدی-مسافرپیاده)