تبلیغات
**شهدای زنده(جانبازان)** - خاطره*قسمت اول*
**شهدای زنده(جانبازان)**
ماایستاده ایم *we Resist*
درباره ما

بسم رب الشهدا و الصدیقین
این وبلاگ در راستای ارزشها،عقاید و اعتقادات بنده به دین،نظام و ولایت که پیشکشی است به تمام ایثارگران به ویژه جانبازان عزیز کشورمان ایران.
دلی همرنگ طوفان داری ای دوست
نگاهی همچو باران داری ای دوست
سحر وقت نمازت روی تختت
قراری با شهیدان داری ای دوست
امام خمینی (ره):تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ماایستاده ایم
یادمان باشد که ما خون داده ایم.
یا علی
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در دوشنبه 10 آذر 1393 ساعت 09:03 ب.ظ نویسنده : شرمندگان

**خاطرات قسمت اول**

*بسم الله الرحمن الرحیم*

الحمد لله رب‌ العالمین‌ ، و الصلاه و السلام علی رسول الله و علی آله الطاهرین

  در روستای دهبار از دهات مذهبی بخش طرقبه در خانواده‌ای مذهبی و عاشق اهل‌بیت‌(علیهم السلام)چشم به جهان گشودم‌ ، 

پدرم علاقه بسیار زیادی به مسجد و مراسمات مذهبی داشت ، از همین رو به صورت افتخاری اداره مسجد محل بر عهده او بود ، 
تمام مراسمات مذهبی مسجد اعم از نماز جماعت و…
 در همه ایام سال(صبح و شب) بطور منظم توسط پدرم برنامه ریزی و اداره می‌شد ،
 و من که تنها فرزند ذکوری که بعد از ۵ دختر به دنیا آمده بودم نازدانه خانواده بوده و از پدر جدا نمی‌شدم‌ ، 
این مهم که حقیقتاً از الطاف خفیه الهی بود ، من را مانوس با مسجد و آشنای با اهل بیت(علیهم السلام)‌  نمود .

تحصیلات ابتدایی را در نهایت فقر تا سال چهارم با نمرات تقریباً خوب گذراندم‌ 

در این زمان بود که پدرم بر اثر سکته مغزی نصف بدنش بیحسّ شده و بدین سبب مشکلات‌ خانواده هشت نفره ما صد چندان شد ، زیرا علاوه بر عدم توان پدرم در اداره زندگی ‌، می‌بایست برای درمان عزیزترین کس زندگیمان مبالغ زیادی خرج کنیم ،

 از جایی که وضعیت مالی ما بسیار نابسامان بود همه مخارج را قرض می‌کردیم‌.

 لذا من و برادرم از ادامه تحصیل باز مانده و برای اداره زندگی به کارخانه قالیبافی فرستاده شده و بدین ترتیب سخت‌ترین ایام زندگی را در نوجوانی آغاز کردیم‌.

طبق قراردادی که با صاحب کارگاه به مدت دو سال‌(بدون تعطیلی‌) از قراری سالی‌ هزار و دویست تومان بسته شد ،

 من و برادرم همچون برده‌ای در اختیار صاحب کار قرار گرفتیم‌ ،

 تا بدون کوچک‌ترین حق اعتراضی دوران نوجوانی را با سخت‌ترین شرایط ممکن مانند یک مرد بزرگ‌([۱]) باید روز را به شب می‌رساندیم‌.

کارگاهها در آن زمان به صورت ساعتی نبود ، که مثلاً کارگر مثل حالا در ساعت معینی شروع به کار و ساعت مشخصی به اتمام برسد ، هر فرد چه استاد و چه شاگرد موظف بود تا هر وقت که به طول بیانجامد (به اصطلاح قالیبافها) یک مقات‌([۲]) ببافد .

 این امر موجب فشار بسیاری ، هم بر استادها و هم بر شاگردها می‌گشت ، و طبیعی بود که ‌استادها در اکثر و بلکه بیشتر اوقات سهم کاری خود را بر دوش شاگردها انداخته و گرفتاری ما صد چندان می‌شد ، به صورتی‌ که اکثر اوقات تا تاریکی هوا و بلکه پاسی از شب مشغول کار بودیم ، و بعد با تنی خسته و رنجور آزاد([۳]) می‌شدیم .

من و بردارم نیز به مدت طولانی مجبور به تحمل این شکنجه‌ها بودیم‌، واقعا  روزهای فوق‌ العاده سختی بود ،  زیرا غیر دشواری طاقت فرسای کارگاه که انگار تمامی‌ نداشت‌ ، در همین ایام بود که پدرم با شنیدن خبر مرگ برادرش سکته کرده و با همه تنگدستی ما راهی بیمارستان شد .

عدم حضور پدر و مادرم در جمع خانواده که جهت درمان پدرم به مشهد رفته ‌بودند ، مشکلات زندگی نوجوانی را صد چندان کرده بود ، شبها و روزهای فراوانی را فقط با خوردن نان و گاه هم بدون صرف غذایی می‌گذراندیم . ظهرهای زیادی را که با شوق ، وقت کوتاهی را که جهت خوردن ناهار از کارگاه با عجله به طرف خانه می‌رفتم و با سفره بدون غذا مواجه می‌شدم‌ ، یا شبهایی را که‌ قالباً یا گرسنه و یا با مقداری نان خشک سر بر بالش می‌گذاشتیم را از یاد نمی‌برم‌ .

انگار روزگار سر ناسازگاری را با آغاز کرده بود، همزمان با مریضی پدرم مادرم که چند روزی جهت سر و سامان دادن زندگی ما به روستا آمدن بود ، در همین ایام دچار سوختگی بسیار شدیدی شد .

ماجرا اینگونه اتفاق افتاد که مادرم دیگ شیری را از روی ‌اجاق برای درست کردن ماست به داخل منزل حمل می‌کرد ، که با گیر کردن پایش به‌چیزی با دیگ پر از شیر داغ به زمین افتاده و دچار سوختگی شدیدی شد. این حادثه آنچنان ‌اندوهی را بر خانواده ما وارد آورد که همه مشکلات دیگر را تحت‌الشعاع خود قرار داد ، حال ضمن گرفتاری شدید مالی و بیماری پدرم ، مادرم نیز راهی بیمارستان شد .

گریه‌های روزانه و شبانه خواهران بر مریضی و فراغ پدر و مادر از یک طرف‌ ، فقر و تبعات رنج آور آن از یک سو، دشوار بی‌اندازه کارگاه از سوی دیگر ، همه دست به دست‌هم زندگی واقعا سختی را برای خانواده ما فراهم آورده بود .

من در کارم بسیار سریع پیشرفت می‌کردم ، کم‌کم احساس می‌کردم که می‌توانم  اداره یک دستگاه را به عهده گیرم ، اگر چه در فرهنگ روستا جایی برای عرض اندام یک پسر ۱۳ ساله وجود نداشت‌ ، قراردادی که پدر و مادرم(درست و غلط) با صاحب‌کار  بسته بودند باید به پایان می‌رسید، به همین جهت باید مطیع فرمان پدر و مادر به آن پیمان وفادار بوده و دشواریهای طاقت فرسای آن را که بسیار به کندی می‌گذشت پشت سر می‌گذاشتم‌ .

خوشوقتانه بسیار سریع مراحل مختلف یادگیری قالیبافی را فرا گرفتم که هنوز بیش ۸ ماه از ابتدای‌ قرارداد نگذشته بود که همانند یک استاد همه چیز را می‌دانستم‌، ضمن اینکه بسیار تند و سریع هم می‌بافتم‌، تا جایی که هیچکدام از استادها به تندی من نمی‌توانست بچیند . به همین جهت تا اندازه زیادی از دشواری طاقت فرسای شکنجه‌های استاد رهایی یافته بودم‌ ، ولی برادرم هنوز شاگرد بود ، و آزار و اذیت استاد که در کارگاهها چیز معمولی بود برای برادرم ادامه داشت ‍‎‏؛ در طول روز بارها و بارها بر اثر ضربات برپاکی‌([۴]) فریاد برادرم بلند می‌شد، و من با حسرت بدون اینکه اجازه کوچکترین اعتراضی را داشته باشم‌، به ناله‌های جان افزای برادرم‌ گوش می‌کردم و همراه برادرم ولی آرام اشک می‌ریختم‌ .

مادرم کمی بهبود یافته و پدرم نیز بهتر شده بود، ولی سکته قسمتی از بدن پدرم را لمس کرده و توان انجام هر کاری از پدرم گرفته شده بود ، با همه ملاحظاتی که برای بیماری پدر و مادرم داشتم ، ولی همین‌قدر که موقعیت تشریع وضعیت نابسامان کارگاه را یافتم‌ ، گوشه‌ای از مشکلات را برای مادرم تشریح کردم‌ ، مادرم که واقعاً عاشق خانواده‌اش بود ناباورانه حرفهایم گوش کرد و آرام و بدون صدا کریه می‌کرد و خودش‌ را نفرین کرد ، به درگاه حضرت حق استغاثه می‌کرد که خدا یا چرا باید بچه‌هایم به این کوچکی اینگونه گرفتار شوند .

مادرم ابتدا از راه محبت وارد شده و با دشواری یک کله‌پاچه خرید و استاد را برای ناهار دعوت کرد ، ظهر روزی که ‌استاد دعوت شده بود، من و برادرم خوشحال بودیم که یک ناهار راحت می‌خوریم‌ ، ظهر آن‌روز با استاد راهی منزل شدیم‌، توی راه را تهدید ‌کرد که نکند از روزهای دیگر دیرتر سرکار بروید ، تا رسیدیم خانه فوراً غذا بیاورید و زود بخورید ، شما بروید کارگاه و من بعد از شما می‌آیم ، بدانید که اگر دیر کنید… .

       با استاد به منزل رسیدیم‌، بعد از صرف جایی سفره را انداختند، سر سفره استاد هی اشاره می‌کرد که زود باشید و…، بهر صورت کمی با تأخیر به‌کارگاه رفته و خوشحال بودیم که دیگر کمی از مشکلات گذشته کاسته خواهد شد ‌، ولی متأسفانه ورود استاد به‌کارگاه و فریاد برادرم به علت دیر بازگشتن به کارگاه همه تلاش محبت آمیز خانواده نقش بر آب شد.

شب ما وقع را برای مادرم تعریف کردم‌، فردا مادرم آمده بود پشت درب کارگاه و مدتی ‌گوش ایستاده بود، طبق معمول که هر چند دقیقه فریاد برادرم بلند می‌شد ، این‌بار مادرم با چهره برافروخته و اشکانی سرازیر بر روی گونه با یک چوب وارد کارگاه شد ، و تا جایی می‌توانست ضمن اینکه بلند بلند گریه می‌کرد و می‌گفت من از ناچاری بچه‌ام را به کار وادار کرده‌ام ، استاد را کتک زد.

از جایی که مادرم از قبیله مطرح و صاحب قدرت روستا بود ، استاد حتی جرات ابراز یک کلمه را هم نداشت و لذا کاملا سکوت کرد، صاحب کارگاه هم که‌از اقوام بود بعد از اطلاع از ما وقع برادرم را پیش استاد دیگری گذاشت که در اصل قضیه ‌تفاوت آنچنانی نداشت‌! زیرا بافت کاری و جو مجموعه کارگاه و تمام استادها و بلکه کل قالیبافها اینگونه بود ، ولی ترس از اتفاق قبلی کمی دست و پای استادها جمع شده و با احتیاط عمل می‌کردند .

دو سال قرارداد با کارگاه همچنان به کندی پیش می‌رفت‌، ساعتها و لحظه‌های طاقت فرسای این دوران چون سالی بر من و خانواده‌ام می‌گذشت‌، ثانیه شمار ساعت‌ انگار حرکت نمی‌کرد و زمان متوقف شده بود ، سختی این دوران و گرفتاری‌های مالی و جسمی لبخند را از چهره من و خواهران و برادرانم گرفته بود .

[۱]-در کارگاه تمام افراد چه کوچک و جه بزرگ باید یک مقات می‌بافتند.

[۲]-زدن دوازده هزار گره قالی را یک مقات می‌گویند

[۳]-حقیقتاً لفظ آزادی برای شاگردها بسیار مناسب بود، زیرا در حقیقت کارگاهها برای افراد زندان با اعمال شاقه بود.

[۴]-برپاکی وسیله‌ای بود با طول حدود ۵۰ سانت و عرض ۷ سانت که معمولا استادها با همین وسیله بر بالای باسن شاگردها می‌کوبیدند که حقیقتا بسیار درد داشت‌.

ادامه دارد...