تبلیغات
**شهدای زنده(جانبازان)** - خاطره**قسمت دوم**
**شهدای زنده(جانبازان)**
ماایستاده ایم *we Resist*
درباره ما

بسم رب الشهدا و الصدیقین
این وبلاگ در راستای ارزشها،عقاید و اعتقادات بنده به دین،نظام و ولایت که پیشکشی است به تمام ایثارگران به ویژه جانبازان عزیز کشورمان ایران.
دلی همرنگ طوفان داری ای دوست
نگاهی همچو باران داری ای دوست
سحر وقت نمازت روی تختت
قراری با شهیدان داری ای دوست
امام خمینی (ره):تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ماایستاده ایم
یادمان باشد که ما خون داده ایم.
یا علی
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در یکشنبه 23 آذر 1393 ساعت 07:56 ب.ظ نویسنده : شرمندگان

خاطرات قسمت دوم

[ دوران جوانی ]

بهر صورت دوران نوجوانی با همه مشکلات و گرفتاری‌های طاقت‌فرسای آن ، مخصوصا آن کارگاه و خاطرات بسیار دردناکش که حقیقتا موجب تخریب جسم و جان من و خانواده‌ام  گشته بود با تمام شدن آن قرارداد کذایی به پایان رسید ، خوشحال از اینکه با بالا رفتن دستمزد به زندگی بهم آشفته گذشته سر و سامانی داده می شود ، که چشم بسته با تحریک صاحب یکی کارگاه‌های قالیبافی و پیشنهاد یکی از دوستان که فقط دلش می‌خواسته بود من و او کنار هم باشیم و بدون هیچ تحقیقی و اندیشه ای ، با حرفهای گول زننده صاحب کارگاه و اینکه چون تو استاد ماهری هستی روزی هشت تومان مزد میدهم ، خام شده و بدینگونه پا به مرحله دیگری از دشواری‌های زندگی گذاشتم .

روزهای اول و بلکه ماه اول را سر مست از نجات آن کارگاه و هشت تومان کارمزد چیزی متوجه نبودم‌ ، اما خیلی زود زورگویی‌های صاحب کارگاه که هر روز بصورتی ابراز می‌شد ، شیرینی رهایی از دخمه قبلی را در کامم تلخ نموده و با همه وجود به اشتباهم پی بردم‌ ، ولی متاسفانه دیگر کار از کار گذشته بود ، البته قراردادی با صاحب کارگاه نبسته‌ بوده ، و من به صورت روز مزدی کار می‌کردم‌، ولی در روستا اگر کسی در کارگاه این فرد مشغول به کار می‌شد، دیگر کسی جرات بکارگیری این فرد را نداشت‌ .

خلاصه محکوم بر ماندن در این کارگاه و تحمل مشکلات فراوان آن شدم ‌، حدود دو سال اجبارا در این کارگاه مشغول بودم، و این در حالی بود که از مزد بی‌برکت این با آن زحمات طاقت‌فرسایش چیزی نصیب من که گرداننده ‌خانواده بودم نمی‌شد ، هر گاه برای حساب و گرفتم دستمزد می‌رفتم ، به هزار دلیل از کنار آن می‌زد ، یا طوری‌ آنرا می‌داد که به درد زندگی هشت نفره ما نمی‌خورد .

با افراد زیادی برای نجات از این بحران مشورت می‌کردم ، راه حل مناسبی کسی برایم نداشت ، تا اینکه به پیشنهاد یکی از اقوام که خارج از روستا و دهات اطراف قوچان کار می‌کرد ، تصمیم  به رفتن از روستا گرفتم ، با توجه به مریضی پدرم و مشکلات طاقت‌فرسای خانواده تصمیم بسیار دشواری بود ، اما چاره دیگری نمی‌دیدیم ‌، لذا با هماهنگی با صاحب یکی از کارگاههای خارج از روستا و با دلی ناآرام و متزلزل و ترسان از وقایع احتمالی عازم روستای دیزاوند از توابع قوچان شدم .

البته سختی‌ها و گرفتاری‌های از نوع گذشته تمام شد ، اما این دوران هم مشکلات و مرارت‌های مخصوص به خود را داشت که همچون گذشته روح ما را فرسوده و رنجور می‌کرد ، وابستگی من به خانواده و متقابلا وابستگی خانواده به من یکی از عوامل دشوار کننده این ایام بود ، هر بار که پیش خانواده می‌آمدم و با مشاهده مشکلات آنها و احساس تنهایی آنها زندگی بر من تلخ و تلخ‌تر می‌شد .

متاسفانه راه برگشتی وجود نداشت ، چون شرایط به‌ همانگونه قبل بود ، یعنی در صورت بازگشت اجبارا باید به همان کارگاه قبلی می‌رفتم ، و این برای خانواده قابل‌قبول نبود ، اما بنا بر این شد که تلاش کنیم و مستقلا کارگاهی را به هر صورتی که ممکن هست بر پا کنیم ، این امر مستلزم مبلغ زیادی پول بود که تهیه آن برای خانواده بسیار دشوار بود .

با پیشنهاد یکی از دوستان حدود ۲ ماه در یکی از روستاهای شیروان در کارگاه یکی از اقوام کار کردم ، مبلغ ۲ هزار تومان اضافه از خرج پس انداز کردم ، با پیشنهاد یکی از دوستان مطالعه درباره زدن یک کارگاه در اطراف قوچان را آغاز و سرانجام با همین دوستم بطور شریکی یک کارگاه قالیبافی را با استخدام حدود بیست نفر دختر و پسر نو جوان که هیچی از قالیبافی نمی‌دانستند در روستای کچلانلو آغاز و شروع بکار کردیم .

حدود یکسال و نیم بی وقفه تلاش می‌کردیم ، افراد کمی قالیبافی را آموخته بودند و در اصل موقع برداشت محصول بود که با اتفاق عجیبی همه رشته‌های ما پنبه شد ، به اینصورت که یکبار که به مشهد جهت زیارت حضرت ثامن الحجج علیه السلام و دیدار خانواده آمده بودم ، در بازگشت به روستا برای برداشتن وسایل جهت آماده نمودن کارگاه برای کار فردا به انبار رفتم ، و آنجا را که پر از نخ و دیگر وسایل مورد نیاز بود را خالی از وسایل دیده و در اصل تمام سرمایه و تلاش چند ساله را بر باد رفته یافتم ، گوشه کارگاه متحیرانه به این سو و آنسو می‌رفتم و به دنبال وسایل می‌گشتم ، ولی چیزی نمی‌یافتم ، از کارگاه بیرون آمده و به سراغ صاحب خانه که کارگاه در آنجا بود رفته و آنها هم اظهار بی اطلاعی کردند .

در حالی‌که می‌دانستم دزد وسایلم کیست ، اما چون او همه کاره آن روستا و در اصل خان آن منطقه بود ، نه من و نه هیچکدام از اهالی روستا چیزی نمی‌توانستند بگویند ، چند روزی سرگردان در روستا ماندم و بعد کارگاه بدون نخ را رها کرده و بسیار رنجور و غمزده با دستی خالی و بلکه با کلی بدهی کنار خانواده برگشتم . با اینکه سعی داشتم آنها را نگران نکنم ، اما چهره غمزده من و بازنگشتن به آنجا خود گویای یک اتفاق ناگوار بود که موجب سئوال می‌شد که هر از گاهی با جوابی سعی بر رفع نگرانی خانواده می‌شدم که معمولا آنها قانع نمی‌شدند .

این ایام با رفتن گاه به آنجا و تلاشهای نا موفقی که سعی بر راه انداختن کارگاه داشتم سفری می‌شد ، و آرام آرام خانواده هم ماجرا فهمیدند ، پدر و مادرم مرا دلداری می‌دادند و مرا به توکل بر خدا سفارش می‌کردند و می‌گفت : تو کلی تجربه به دست آورده‌ای که در آینده بسیار به کارت خواهد آمد ، آنها اگر چه ناراحت از زیان به وجود آمده بودند ، اما خوشحال از بازگشت به کنارشان بودند و همواره از من می‌خواستند که ازدواج کنم ، و من با درسی که از این دوران آموخته بودم بیشتر قدر زندگی و خانواده‌ام را می‌دانستم ، و نکته قابل ذکر اینکه با همه شکستی که خورده بودم ، اما کوله باری از تجربه و اعتبار را همراه داشتم که در ادامه راه برایم بسیار ارزشمند بود .

[ ازدواج ]

در همان ماههای اولی که از روستای کجلانلو برگشته و کلی هم وسایل هنوز آنجا داشتم ، سعی بر زدن یک کارگاه در دهبار می‌کردم ، تمام وسایل آنجا را با اندک قیمتی به فردی فروختم و بجای آن کمی وسایل قالیبافی گرفتم که در این راستا بتوانم کارگاهی را ایجاد کنم ، در این زمان که بیش از ۱۷ سال سن نداشتم مادرم(ره) بطور جدی بحث ازدواج را با معرفی دختر عموی خودش به عنوان تنها فردی که مورد نظرش بود و حاظر نبود یک قدم هم عقب بگذارد و من نیز علاقه آنچنانی به او نداشتم آغاز ، و بسیار پیگیر ادامه داد ، هر بار که دور هم جمع می‌شدیم تمام حرفها همین بود . بهر حال به دلیل وابستگی فراوان من به مادرم و اینکه واقعا توان نه گفتن به او را نداشتم ، ازدواج با دختر عمو که حقیقتا از الطاف خفیّه الهی به من بود را پذیرفتم .

با جشن مختصری مراسم عقد برگزار شده و از برکت وجود همسرم با عنایت خدای تعالی ، اگر چه با دشواری بسیار زیاد ، ولی بحمد الله از سرگردانی از این روستا و آن روستا با آن مقدار وسایلی که در عوض وسایل آنجا گرفته بودم و مبلغ ناچیزی هم قرض کردم ، یک دستگاه قالی بر پا کرده و بدینگونه از سرگردانی نجات یافته و مهمتر از آن به کنار خانواده که بسیار نیاز به من داشتند باز گشتم‌ .

[ بهترین دوران زندگی ]

در این دوران که اوج جوانی و در عین قدرت جسمی بودم ، با عنایت حضرت حق(سبحانه و تعالی) و زمینه‌های مذهبی که از پیش با راهنمایی پدر و مادرم در من وجود داشت ، دلبستگی زیادی راهنمایان دینی و امور مذهبی داشتم که این امر موجب پیش قدم نمودن من در گردانندن مراسم مذهبی روستا شد ، این امر با آمدن آقای فرزین که از طلبه‌های اعزامی حوزه علمیه مشهد جهت راهنمایی و تعلیم قرآن و احکام اسلامی به روستای دهبار آمده بود تقویت یافته و مایه برکت زیادی برای من و اهالی رستای دهبار شد .

در اصل دوران شکوفایی و درک مذهبی من از اینجا آغاز و پر شتاب به پیش می‌رفت‌ ، در این راستا از جایی‌که به لطف راهنمایی‌های پدر و مادرم فردی خوش‌خلق و رفتاری مذهبی داشتم‌، در بین مردم بخصوص جوانان از احترام خاصی برخوردار بودم و از جایی که ذاتا علاقه خاصی به روحانیت داشتم ‌، خیلی سریع مانوس با طلبه اعزامی شده‌، و این امر موجب برکات زیادی برای‌خودم و جوانان روستا شد ، چون با راهنمایی آقای فرزین و کمک من کلاس احکام و به دنبالش آگاهی یافتن از مسائل مختلف سیاسی مذهبی آغاز و بدینوسیله رشد فکری جوانان ‌روستا به حد خوبی رسید .

در دو سه سالی که این طلبه فاضل به روستا می‌آمد ، سطح معلومات دینی و مسائل روز جوانان روستا بسیار خوشحال کننده بود ، زیرا در گوشه روستایی دور افتاده یک چنین آگاهی بسیار عالی و مایه افتخار بود ، همین آگاهی موجب شرکت گسترده جوانان و به طبع آن اهالی روستا در تظاهرات و راهپیمایی‌ها در ایام انقلاب و بعد از آن دوران جنگ بود که حقیقتاً خوش درخشیدند . قابل ذکر است که چون چند روحانی انقلابی مطرح شهر مقدس مشهد زادگاهشان روستای دهبار بود ، این روستا مامن روحانیت انقلابی از جمله رهبر معظم انقلاب و دیگر کسانی که از نظر انقلابی بسیار مطرح که بعضا الآن از مسئولین کشور هستند بود . لذا رشد فکری و بخصوص مطالعات اجتماعی ، انقلابی و دینی من بسیار زیاد شد ، در این ایام ضمن اینکه دروس علوم دینی را در کنار آقای فرزین آغاز کردم ، بی وقفه در زمینه‌ای مختلف مطالعه می‌کردم ، تا جایی که شبها در حال خواندن کتاب خوابم می‌برد . واقعا این تقویت بنیه فکری و گرایش به مطالعه شدید را از راهنمایی‌های آقای فرزین و دیگر طلبه‌های جوان روستا مانند آقای تقی زاده که الآن امامان جمعه کشور است ، آقای عبدالله مهدوی ، روحانی شهید سید مهدی اصغریان و دیگر روحانیت معظم روستا داشته که هواره دعا گویشان می‌باشم .

بهر جهت این دوران زمینه فکری خوبی در اهالی روستا ایجاد نمود و کارهای انقلابی در داخل روستا و بیرون از روستا با راهنمایی روحانیت روستا و بزرگانی که به آنجا می‌آمدند ادامه داشت ، در ایام انقلاب مردم بسیار فعال در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردند ، غیر از ایامی که در مشهد راهپیمایی بود و ما به جهت شرکت گسترده در آن پیر و جوان در هوای سرد و گرم شبها پای پیاده به طرف مشهد حرکت کرده و با گفتن اذکار دسته‌جمعی ۱۵ کیلومتر راه شبانه طی می‌کردیم تا صبح از راهپیمایی عقب نمانیم‌ ، روزهایی که در مشهد راهپیمایی نبود ، روستا را‌ همانند شهرها به صحنه تظاهرات و راهپیمایی بدل می‌کردیم .

گاهاً از ما سئوال می‌کردند که این کار چه فایده‌ای دارد؟ می‌گفتم‌: تظاهرات اینجا ضمن اینکه روحیه انقلابی جوانها را حفظ می‌کند بی‌باکی در اجتماعات شهر و درگیری ‌در مقابل پلیس را بهمراه می‌آورد .

در این روزها یکی از افراد تاثیرگذار بر من حجت الاسلام محرابی بود ، یعنی بیشترین فعالیت‌های سیاسی و انقلابییم در آن دوران در همراهی با این عزیز بود ، همراه او حتی در روستاهای اطراف قوچان و آنجاهایی که من کار می‌کردم کشیده شده بود، شبهای سرد زمستان و سرمای طاقت‌فرسای قوچان با دشواری فراوان با سخنرانی در جمع مردم ، تا پیروزی انقلاب اسلامی و حتی پس از آن ادامه می‌دادیم .

از دیگر فعالیت‌های آن زمان تشکیل جلسات سیاسی بود که بصورت بسیار سری و با تشویق و راهنمایی حجت‌الاسلام محرابی و همکاری آقای فرزین برگزار می‌شد ، در این جلسات نیز از روحانیت مطرح مشهد بهره ‌برده و مطالب بسیار روشن کننده‌ای از وضعیت نابسامان کشور و جنایات خاندان سلطنت و پیشرفت انقلاب سخنرانی می‌کردند .

مخالفت‌های افرادی که موافق با فعالیت انقلابی ما نبودند ، همواره مشکلاتی را سر راه ما می‌گذاشت ، از جمله با قصد بهم زدن جلسات ما با رفتن روی پشت‌بام محل برگزاری جلسات[۱] و ایجاد صدا و فرار از محل که البته در اصل کار تاثیر نمی‌گذاشت سعی در بهم زدن جلسات داشتند که بغیر از محروم شدن همان چند نفر ، از جمله خود بنده که جهت پیدا کردن ضد انقلابیها به دنبالشان می‌رفتیم منفعت دیگری برای آنها نداشت .

خبر چینی عده‌ای ضد انقلاب به پاسگاه طرقبه و ایجاد مزاحمت‌ برای کسانی که از روستا به مشهد سفر می‌کردند با گرفتن جلوی ماشین‌های روستا و گشتن داخل آنها به دنبال افراد خاص و بعد سفارشات تحدیدآمیز برای افراد انقلابی روستا به ‌مسافرین و یا به وسیله کدخدا جهت تعطیلی(به قول آنها) فعالیت‌های ضد اعلا حضرت همایونی شاهنشاه آریا مهر از جمله مشکلات تقریبا همه روزه آن‌روزها بود .

[ زندان سیاسی ]

در اوج انقلاب یکی از روحانیون روستا از زندان آزاد شده بود، جهت دعوت از علمای بزرگواری همچون (شهید)هاشمی نژاد(ره‌)، آقای محامین و… برای برگزاری مراسمی در روستا ، با ماشین برادر همان روحانی(که از اقوام بود) به مشهد آمدیم ، من که سردسته انقلابیها در روستا و تقریبا از افراد مطرح انقلابی در بین اطرافیان در مشهد بودم ، چیزهای زیادی[۱] که از نظر رژیم سابق جرم بود همراه داشتم ، در پمپ بنزین سعد آباد مشهد به همراه همان صاحب ماشین و یک نفر دیگر از اقوام دستگیر و به کلانتری برده شدیم ، چند نفر ساواکی که انگار منتظر افراد دستگیر شده بودند به استقبال ما آمدند ، یکی از این افراد که قیافه‌اش همچون گرگی خونخوار در ذهنم باقی مانده ، در حالی که شلاقی در یک دست و استکان جایی در دست دیگر داشت و به زمین و زمان فحش می‌داد جلو آمد ، استکان چای را روی صورتم ریخت و در حالی که به دین و دنیایمان بد می‌گفت به جان ما افتاد ، آنقدر ما را زد که فکر می‌کنم  غیر از رنجوری ما خود او هم خسته شده بود ، در حالی که تحدید می‌کرد و فحش می داد رفت و روی صندلی نشست .

بعد از لحظاتی از جای بلند شد و در حالی که پی در پی سئوال می‌کرد  به سراغم آمد . با فحش و ناسزا پرسید  : اسمت چیست : غلامحسین ـ  فامیل : صفایی

نگاه کرد به آن ماموری که لباسهای ما را گشته بود ، ظاهرا او با اشاره حرفهای من را تایید کرد ، گفت بارکلا معلوم است می‌خواهی همکاری کنی ـ این کارتها را از کجا آورده ای ، گفتم : روی کارتها آدرسش نوشته شده ، در حالی که وحشیانه زیر مشت و لگد گرفته بودم گفت : هر چه ازت سئوال می‌کنند جواب بده!

عکسهای (امام)خمینی(ره) را از کجا آوردی ؟ سکوت کردم ـ دو باره کتک را شروع کرد و فریاد می‌زد : بد بخت من یک کسانی را به حرف آوردم که تو خاک پای آنها نمی‌شی ! چندی با همین منوال گذشت ، تا اینکه در حال بد و بیراه گفتن به همه انقلابیهای که از یک قماشند از اطاق بیرون رفت ، کمی گذشت فرد دیگری وارد اطاق شد و پرسشهای متعدد و..

هر چند ساعت افراد ساواکی در کلانتری عوض می‌شد و هر فرد با روش مخصوصی آزار و اذیت می‌کرد ، بهر شکل به دلیل دستگیری‌های زیاد آن‌روزها که دیگر زیاد شده بود ، کار ما به ساواک کشیده نشده و روز بعد ما  را همراه دیگر دستگیر شدگان به زندان قاسم آباد بردند .

[ زندان قاسم آباد مشهد ]

در زندان اول ما را به محلی که قرنطینه نام داشت بردند ، آنجا سالن بزرگی بود که دارای یک توالت و یک دستشویی ، جمعیتی که در آنجا جمع شده بود خیلی زیاد بود ، وقتی وارد قرنطینه شدم افراد را مثل در جلوی ذره بین درشت و مورب نشان می‌دهد آنگونه می‌دیدم . یکی از بچه‌های سیاسی که حالت بهت زدگی را در من دیده بود ، فورا به استقبالم آمده و بلند گفت برای سلامتی دوستان تازه واردمان صلوات ، با این شکل کمی از اضطراب و دلهره و حالات مخصوص آن لحظات کاسته شد .

شب عجیبی بود ، افراد زیادی با عقاید مختلف در سالن بزرگ جمع شده بودند هر کسی چیزی می‌گفت ، هر دقیقه و یا ساعتی درب قرنطینه باز می‌شد و با سر و صدا چند نفر به جمع افراد اضافه می‌گشت ، با این حال بعضیها بدور از همه این هیاهوها صدای خور و پفشان بلند بود ، و بعضی ها هم در گوشه ای به نماز مشغول بودند ، بهر حال این شب طولانی به صبح رسید .

چیزی از روز نگذشته بود که یک مامور جلوی درب قرنطینه آمد و فریاد زیاد : همه بیان بیرون ، در ازدحام جلوی درب یکی از بچه‌های سیاسی فریاد زد : برای سلامتی امام خمینی صلوات ، در حالیکه همه بلند صلوات می‌فرستادند صدای یکی از مامورین شنیده می‌شد که با فریاد می گفت کی بود ؟ این کدام احمق بود ؟ همینطور که در حال حرکت بودیم سرو صدای مامور هم بدون انقطاع بلند بود و پی در پی می‌گفت : پیدات می‌کنم ، دهانت می‌بندم و گاه لگدی بر کسانی می زد وارد سالن اجتماعات شدیم ، بعد از صحبتهای رئیس بخش و توصیه به آرامش ، توضیحاتی در باره شرایط و ضوابط خاص زندان داد ، و در همین جا افراد را در بخشی های مربوطه محبوس نمودند .

در اصل من و دوستانم باید در بند پنج که مخصوص سیاسی‌ها بود می بردند ، ولی از جاییکه یکی از مامورین زندان با یکی از دو همراه من آشنا بود ما را به بند سه بردند ، آنجا اولین کاری را که انجام دادم راه انداختن نماز جماعت در نمازخانه بند بود ، در شبها و روزهای بعد هم جلسات قرآن و به دنبال آن بصورت انفرادی بحثهایی در باره انقلاب و امام(ره) در بین افراد بند که همه غیر سیاسی بودند مطرح می‌شد و معمولا تا پاسی از شب طول می‌کشید .

چند روزی که گذشت رفتار دو دوستی که با من زندانی شده بودند تغییر کرده بصورتی که صبحها که از خواب بیدار می‌شدم آنها را تا آخر شب نمی‌دیدم ، وقتی از آنها سئوال می‌کردم کجا رفتید ؟ هر روزی یک بهانه‌ای می‌آوردند[۲] ، بهر حال روزها را با دوستان زیادی که پیدا کرده بودم بد نمی‌گشت ، تا روز دادگاه فرا رسید ، من و دو دوستم با یک ماشین مینی‌بوس مخصوص زندان به دادگاه نظامی برده شدیم .

دادگاه کاملا نظامی بود ، از قاضی گرفته تا مامورین و حتی به قول خودشان وکلای زندانی لباس نظامی پوشیده بودند ، بلاخره محاکمه آغاز شد ، سئوالهای زیادی شد ، به هر پرسش جواب مناسب داده شد ، گاه در بین جوابها فریاد قاضی بلند می‌شد و چیزی برخلاف نظر یا جواب داده شده می‌گفت . بهر صورت محاکمه به پایان آمد و هنگام انتظار رای رسید ، چیزی نگذشت که ما را خواستند و در اعلان رای دوستانم تبرئه و من محکوم به زندان شدم .

هر سه با همان وسیله‌ای‌ که از زندان به محل محاکمه آورده شده بودیم به زندان بازگردانده شدیم ، اتفاق جالبی که در بردن به زندان افتاد این بود که مامور فردی انقلابی بود ، به همین جهت دست ما را دستبند نزد ، در مدت همراهی ما تا زندان عجیب به ما محبت می‌ورزید ، ما هم در مسیر بخاطر اینکه برای او مشکلی پیش نیاید خود دستبند را به دستمان زدیم .

اگر چه روزهای دیگر هم بدون دوستان می گذشت ، ولی شبها که اوقات سختی برای محبوسین است با هم بودیم ، ولی از امشب باید تنها بودم و یک نوع حالت مخصوصی داشتم ، به خدای تعالی توکل کرده و همچون شبهای دیگر موقع نماز به مسجد رفته و با دوستان زندانی جلسات معمول شبانه را بر پا کردیم .

این وضعیت با همین شیوه و با مزاحمت‌های کم و بیش ماموران ادامه داشت ، گاه هم چه در سالن غذا خوری و چه توسط دوستانی که از بند پنج به بند ما آمده بودند طرح شلوغ کردن زندان را که بنا بود از سالن غذا خوری آغاز شود را به اطلاع دوستان داخل بند سه داده شد ، من هم به بند چهار رفته و ضمن آگاهی دادن نوع عملیات به افراد مورد نظر ، آنها را دعوت به همکاری کردم .

روز موعود در سالن غذا خوری جمع زیادی به اعتراض غذای ناسالم به یک باره قاشق های افراد بر روی میز فلزی زده می شد ، صدای عجیبی فضای سالن و بلکه زندان را فرا گرفته بود ، یکی از مسئولی زندان که یک سرگرد بود ، با تعدادی مامور مسلح وارد سالن شد ، بسیار آرام و از روی محبت همه را دعوت به سکوت کرد ، پسر حجت الاسلام  مصباح روی میز آمده و گفت : به این غذا نگاه کن ! آخر این چه غذایی است ؟

سرگرد گفت : وضع نفت خوب نبوده و به‌ ‌همین جهت کمی مشکل پخت پز داشتیم ، ولی من قول می دهم که از حالا به بعد هیچ مشکلی نباشد ، ولی قصد چیز دیگری بود ، لذا یکی از افراد ظرف غذا به آسمان پرتاب کرده و گفت : بگو مرگ بر شاه ، صدای مرگ بر شاه با کوبیدن پا بر زمین و پرتاب شدن دیگر بشقابهای غذا غوغایی را در سالن ایجاد کرده بود .

مامورین فورا در حالی که تهدید می کردند سالن را ترک کردند ، چیزی نگذشت که درب‌های بندها یکی پس از دیگری شکسته شده ، و همه زندانیان وارد سالن اجتماعات شدند ، هر کسی با هر چیزی که در دست  داشت به درب و دیوار زندان حمله می‌کردند ، در همان ابتدای شلوغی جمعی با حمله به شیشه های محل ملاقات از آن مسیر فرار کردند ، که این مسیر هم توسط مامورین مسدود گشته و در اصل تنها راه فرار بسته شد .

افراد آزادانه به هر سویی سرک  ‌کشیده و هر دسته و گروهی در هر جای از  زندان کاری می‌کردند  ، افراد در هر سویی جمع شده و شعارهای انقلابی سر می‌دادند ،  در این بین با شکستن قفل انبار تشکهای ابری ، آنجا را آتش زده و موجب  نگرانی  مردم شهر با تصور اینکه  زندان را جهت نابودی زندانی‌‌ها به آتش کشیده‌اند به وجود آوردند ، بدین سبب  مردم انقلابی به خصوص خانواده زندانی‌ها به طرف زندان هجوم آورده و لحظه به لحظه فریاد مردم نزدیک و نزدیکتر می‌شد .

این وضعیت تا صبح ادامه داشت ،  صبح بعد از نماز با باز کردن درب انبار ملحفه و با برداشتن هر کدام یک ملحفه و سوراخ کردن وسط آن به صورت کفن بر گردن ‌انداخته آن همه کفن پوش شدند ،  چیزی نگذشت که با شکستن دیوار شمالی مقابل سالن اجتماعات  که به حیاط زندان گشوده می‌شد در حالیکه  همه کفن پوش بوده و به دلیل نبودن آب در زندان و آتش سوزی  همه بسیار کثیف و سیاه  چهره  شده بودند وارد محوطه شده و واقعا صحنه تماشایی به وجود آمده بود .

ماموران آتش نشانی از یک سو و نگهبانان زندان و ساواکی‌ها از سویی دیگر  روی دیوارهای راه می‌رفتند  ، با دیدن چهره‌‌های سیاه افراد که به صورت کفن پوش بیرون می‌آمدن به علامت خنده  دست‌ها را روی دهان گذاشتند ، چیزی نگذشت که داخل محوطه مملو از زندانی‌ها شد ، فریادهای مرگ بر شاه و دیگر شعارهای انقلابی فضای منطقه را گرفته بود ، شهربانی آن زمان  جهت جلوگیری از فرار زندانیان و ایجاد ‌آرامش قصد آوردن چند مامور را به برج نگهبانی به وسیله جرثقیل  داشت که افراد داخل محوطه با بردن چند تشک ابری داخل برج و آتش زدن آنها مجبور به برگرداندن آنها گشتند .

زیر دیوار منتهی به سالن خروجی ، یک ماشین پیکان وانت پارک بود ، همانند برج با گذاشتن یک تشک ابری و چند تن ماهی و… روی ‌آن و ترکیدن آنها ، تصور تیر اندازی از داخل محوطه را در ماموران ایجاد و آنها واداشت که مسئول آتش نشانی را که از چهره‌های انقلابی و مورد توجه و اعتماد مردم بود را جهت ایجاد آرامش زندانیان روی دیوار مقابل و درست روی همان ماشین در حال سوختن فرستاد ، او با بلندگو دستی افراد را دعوت به آرامش می‌کرد ، که با انفجار باک بنزین و رفتن شعله آن به آسمان همه مامورین و مسئولین انتظامی و آتش نشانی را مجبور به فرار از بالای دیوار کرد .

دو روز از شلوغی زندان می‌گذشت که حجت الاسلام شمس که از هم ده دیاری‌ها و از روحانیون انقلابی دوران انقلاب بود روی دیوار زندان با توصیه مادرم به دنبال من می‌گشت ، با دیدن من با صدای بلند فریاد زد صفایی صفایی _ منهم با خوشحالی زائدالوصفی جواب او را دادم ، به من اشاره کرد بیا جلو ، شلنگ آبی را که جمع دیگری از انقلابی‌ها را با آن کشیده بودند بالا فرستاد پایین تا بنده و جمع دیگری از انقلابی‌ها را بکشند بالا ، افراد غیر انقلابی که آزادی خود را تا زمانی ممکن می‌دانستند که انقلابی‌ها داخل زندان باشند ، از خروج بقیه افراد جلوگیری کردند ، از جایی که مادرم(ره) بسیار بی‌تابی می‌کرده بود و حرفهای آقای شمس را باور نمی‌کرده بود ، آقای شمس از من نشانه‌ای خواست و من پیراهن سیاهی را که لبه‌های آن با نخ سفید دوخته شده بود را برای نشانی برای مادرم فرستادم .

روز بعد همان ماموری که آشنای دوستانی که قبلا با هم دستگیر شده بودیم بود ، به من اشاره کرد که بروم بین راهرو عبور ملاقاتی‌ها و من رفتم ، انتهای سقف نرده‌های ملاقاتی به اندازه بسیار کمی باز بود ، به من اشاره کرد بیا زیر همانجا ، زیر آن سوراخ ایستادم ، به گفت می‌توانی به پری و از اینجا بیای بالا ؟ گفتم بله ، گفت : پس فورا هنوز که کسی متوجه نشده به پر بالا ، منهم با عجله پریدم بالا و با کمک همان مامور کشیده شدم روی نرده‌ها و بدین صورت از زندان آزاد شدم .

واقعا می‌توانم بگویم روزها و لحظات بعد از آزادی از زندان از جمله‌ بهترین روزها و لحظات زندگییم بوده است ، زیرا مشکلات دوران دستگیری ، محاکمه و زندان از یکسو ، شوق دیدار خانواده به خصوص پدر و مادرم از سویی دیگر ، و گذشته از اینها ابراز محبت انسانهای با وفا و پرشوری که برای دفاع از زندانیان و یا به انتظار عزیز در حبسشان بیرون زندان جمع شده بودند ، تا فردی آزاد می‌شد همه اطرافش جمع شده و با اضطراب و نگرانی از وضعیت زندان و به‌خصوص تعداد شهدای در آتش سوزی زندان سئوال می‌کردند، منهم با تمام توان سعی بر آرام نمودن مردم و کاهش نگرانی سئوال کنندگان که غالبا هم از خانواده‌های زندانی بودند تلاش می‌کردم . با این حال روی دست مردم و با شعار مرگ بر شاه و… به طرف خیابان اصلی جلو می‌رفتیم ، در همین حال خانواده‌ها‌ با فریاد بلند و گفتن نام زندانیشان که معمولاً هم نمی‌شناختم از احوال آنها سئوال می‌کرند ، و من ‌با جملات آرامش بخش جملاتی را می‌گفتم .

بعد از رسیدن به بلوار وکیل آباد جمعیت به طرف زندان بازگشتند ، افرادی هم که ظاهرا مسئولیت داشتند که افراد آزاد شده به منازل مراجع و مسئولین انقلاب که در مشهد حضرت آیه الله خامنه‌ای بود راهنمایی کنند ، من و یکی دیگر از زندانیان را برد به مراکز ذکر شده ، و در آنجا بعد از جویا شدن از وضعیت زندان و گزارشات کامل ما ، به همراه یکی از اقوام به منزل دایی مسلم دوست رفتم .

صحنه بسیار زیبایی بود ، مادرم واقعا عاشق من و متقابلا منهم عاشق او بودم ، وقتی درب خانه دایی را زدم ، پسر دایی با دیدن من ناباورانه فریاد زد : حاج آقا ، عمه جان ، پسر عمه غلامحسین ، با این فریاد همه اعضای خانواده دایی به همراه مادرم[۳] جلوی درب دویده و با گریه‌های مادرم و شکر گفتن او به داخل منزل رفتیم .

خبر آزادی من به روستا و روحانیت دهباری مقیم مشهد رسید ، با هماهنگی آنها فردای آن‌روز به طریق ویژه‌ای عازم دهبار شدیم ، با هماهنگی انقلابیون طرقبه استقبال بسیار خوبی در آنجا از من به‌ عمل آمد ، و بعد راهی دهبار شدیم .

واقعا برایم باور کردنی نبود ، بیش از یک کیلومتر مانده به روستا مردم به استقبالم آمده بودند ، هیچ‌کسی را نمی‌شناختم که این لطف را از من دریغ کرده باشد ، حتی پیر مردها و نیز خانمها با همان صفا و صمیمیت بدون هر گونه آلایشی کنار جاده ابراز احساسات می‌کردند .


[۱] اعلامیه حضرت امام، دفترهای پر از شعار ضد رژیم، عکسهای گوناگون از امام و شهدای انقلاب، فشنگ اسلحه خفیف، ماژیک جهت شعار نویسی‌و..

[۲] بعد از آزادی از زندان به من گفتند همان مامور دوستمان به ما گفت : از این دوستتان فاصله بگیرید که کار دست شما می دهد ، لذا با کمک او به بندهای دیگر می رفتیم .

[۳]  از موقع دستگیری من مادرم دیگر آرام و قرار نداشته و این امر با شنیدن خبر آتش‌سوزی زندان مشهد که در مسجد و سر نماز اعلام کرده بودند ، حالش بد شده بود ، با آوردن او جلوی زندان و آگاهی از سلامت من  در منزل دایی تحت مراقبت بود .

 


راهنمایی های کوتاه معصومین(علیهم السلام)

امام کاظم(علیه السلام) به یکى از پیروان خود فرمود از خدا بپرهیز و حق را بگو گرچه در گفتن آن هلاک تو باشد زیرا در این واقع‏گوئى نجات تو است.

امام کاظم(علیه السلام)از خدا بپرهیز و باطل را واگذار گرچه نجات تو در آن باشد زیرا در آن هلاک و نابودى تو است.

امام کاظم(علیه السلام)مبادا در راه اطاعت خدا از خرج کردن خوددارى کنى و دو برابر آن را در راه معصیت خرج نمائى.

امام کاظم(علیه السلام)مؤمن مانند دو پله ترازو است هر چه بر ایمانش افزوده شود بر بلایش افزوده مى‏شود.

امام کاظم(علیه السلام) سه چیز موجب جلاى چشم مى‏شود نگاه کردن به سبزه و به آب جارى و تماشاى صورت زیبا.

امام کاظم(علیه السلام) بین خود و برادرت جلال و حرمت را از بین نبر و مقدارى از آن را نگهدار زیرا از بین رفتن حرمت از بین رفتن حیاست.

امام کاظم(علیه السلام) فرمود سعى کنید شبانه‏روز خود را بچهار قسمت نمائید. یک قسمت براى مناجات با خدا و یک قسمت براى امر معاش و یک قسمت براى معاشرت با برادران و دوستان مورد اعتمادى که عیبهاى شما را گوشزد شما میکنند و در باطن به شما علاقه دارند. و یک قسمت براى لذت و بهره‏برداریهاى غیر حرام با این قسمت شما قدرت بر سه قسمت دیگر پیدا میکنید. خود را وعده به فقر و طول عمر ندهید زیرا کسى که خود را بفقر وعده دهد بخیل و پست مى‏شود و هر که بطول عمر خویشتن را امیدوار کند حرص میزند. براى خویش بهره‏اى از دنیا قرار دهید باین طور که پاسخ به تمایلات نفسى حلال خویش دهید و چیزهائى که موجب شکست شخصیت شما نمیشود و اسراف نیست (یعنى از زندگى و لذائذ دنیا بهره‏مند شوید بمقدارى که به حرام کشانده نشوید و با شئون شما مخالف نباشد و موجب اسراف و زیاده‏روى نگردد.

امام کاظم(علیه السلام) نماز مستحبى وسیله تقرب جستن است بخدا. حج جهاد هر ناتوان است هر چیزى زکاتى دارد زکات بدن روزه مستحبى است بهترین عبادت پس از معرفت خدا انتظار فرج است. هر کس دعا کند بدون ستایش خدا و صلوات بر پیامبر اکرم مثل کسى است که تیر بزند با کمانى که زه ندارد.

پیامبر اکرم(ص) فرمود : نیت مؤمن از عملش بهتر است و نیت کافر از عمل او بدتر مى‏باشد و هر کس طبق نیت خود کار مى‏کند.

از امام صادق علیه السّلام سؤال شد : حد عبادت چه اندازه مى‏باشد که اگر کسى آن را انجام داد به او عابد بگویند، فرمود: حسن نیت با اطاعت.

امام صادق(علیه السلام) فرمود : اهل آتش براى این در دوزخ مخلد مى‏باشند که نیت آنها در دنیا این بود که هرگز دست از معصیت باز ندارند، و اهل بهشت هم از این جهت در بهشت جاودان هستند که آنها در دنیا پیوسته از خدا اطاعت مى‏کردند.

امام صادق(علیه السلام) فرمود : هر کس زبان راستگو داشته باشد کارهایش پاک مى‏گردد، و هر کس نیت او نیکو باشد روزیش زیاد مى‏شود، و هر کس به خویشاوندان خود نیکى کند عمرش زیاد خواهد شد

حضرت علی(علیه السلام) نیت مؤمن از عملش رساتر است، و نیت فاجر هم از عملش رساتر مى‏باشد.

سخنان بزرگان

آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های او نیست چون بیخ و بن آنها معلوم نیست و معانی مختلفی دارند ، والایی در ایمان به هدف و آرمان است . فردریش نیچه

خنده در ورای خود رازها در سینه دارد . ارد بزرگ

برای آن‌که در زندگی دچار لغزش نشوی، همواره قلب خود را پاک نگه دار. کارلایل

بدبختی می‌تواند به ما بیاموزد که خوشبخت باشیم. ژول رومن

بشر در این دنیا بیشتر از همه موجودات مصیبت و عذاب کشیده ، بهترین دلیلش هم این است که در بین تمام آنها فقط او می‌تواند بخندد . نیچه

فاش نکردن اسرار مردم دلیل کرامت و بلندی همت است. سقراط

بسیاری بخاطر برآیند هنجارهای درونی اشان بین نمای سپید  و پاکی در اشتباهند . ارد بزرگ

بهترین سیاست صداقت است. سروانتس

زمانی‌که دانش یک مرد برای موفقیت کافی است. ولی تقوای او کافی نیست. هر چه را که او ممکن است بدست آورد دوباره از دست خواهد داد . کنفسیوس

ارزش پیمان شکن ، باندازه کفن هم نیست .  ارد بزرگ

امید جزیی از خوشبختی است. ژوبر

حقیقت انکارناپذیر است. بدخواهی ممکن است به آن حمله کند. ممکن است نادانی آن را به استهزا بگیرد. اما سرانجام حقیقت پایدار خواهد بود. سر وینستون چرچیل

موفقیت به همان اندازه شکست خطرناک است . لائو تزو

اگر کسی یکبار به تو خیانت کرد ، این اشتباه اوست . اگر کسی دوبار به تو خیانت کرد ، این اشتباه توست . دالایی لاما

تنها آغاز ها را باید جشن گرفت، چرا که شیره جهان در رشد و زایندگیست . ارد بزرگ

دیروز تاریخ است . فردا راز است . امروز یک هدیه است . دالایی لاما

هر کجا که هستی ، هر کجا خودت را یافتی ، از هر آنچه که داری لذت ببر ، به تمامی لذت ببر . هر جا که هستی و از هر چه که در دسترس است ، احساس سپاس و نیایش داشته باش . دالایی لاما

دانش را می‌آموزی اما خرد ، برآیند اندیشه و آموخته‌های ماست . ارد بزرگ

غضب ، نابیناترین ، شدیدترن و زشت‌ترین ناصحان است . دسه گور

چراغ مایه دفع تاریکی است ، بدی جوهر تاریکی در زندگی آدمی است ، که از آن دوری باید جست .فردوسی خردمند

دانش آموزان جوانه‌های برخواسته از وجود آموزگاران‌اند که با آسمان‌ها می‌آمیزند و ریشه گاهشان همان خاک پر ارزش است . ارد بزرگ

آنکه تخم بدی را می‌فشاند ، بدون شک همه محصول آن را درو می‌کند . دموستن

عمری را تلف کردم تا بفهمم فهمیدن همه چیز لازم نیست . رنه کوتی

آنچه در انسان بزرگ است این است که او پل است نه غایت . فردریش نیچه

اندیشمندانی همواره نا آشنا می‌مانند که راه سخن گفتن با مردم خویش را نمی‌دانند . ارد بزرگ

طول کشیدن معالجه را دو سبب خواهد بود : نادانی پزشک ، یا نافرمانی بیمار . زکریای رازی

دو گوش داریم و فقط یک زبان، برای اینکه بیشتر بشنویم و کمتر بگوییم . دیوژن
مهم نیست کجا متولّد شدم و چگونه و کجا زندگی کرده‌ام. مهم این است که در آنجا که بوده‌ام چگونه رفتاری داشته‌ام . جوجیا اوکیف

شور و هیجان داشته باش ، اما هرگز عقل و منطق را کنار مگذار . لخ والسا

گذشت زمان آدمی را پیر نمی‌سازد، بلکه ترک آرمان‌ها و کمال مطلوب‌هاست که ما را فرتوت و افتاده می‌کند . دوگلاس مک آرتور

خوشبختی مانند پروانه‌ای است ، اگر او را دنبال کنید از شما فرار می‌کند ولی اگر آرام بنشینید روی سر شما خواهد نشست . داوید هیوم

پیوندمان را با یاد آوری سرشت نیکمان نیرومندتر سازیم . ارد بزرگ

آن که بر فراز بلندترین کوه رفته باشد ؛ خنده می‌زند بر همهء نمایش های غمناک و جدی بودن های غمناک . فردریش نیچه

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می‌خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشگل است زیرا او دیگران را خوشبخت‌تر از انچه هستند تصور می‌کند . مونتسکیو

خوشبختی، فاصله‌‌ی این بدختی تا بدبختی بعدی است . چارلی چاپلین

من اگر در بهشت باشم ولی به من بگویند تو حق نداری جهنم را به این بهشت ترجیح بدهی از آن بهشت بیرون می‌روم . ژان روستان

اگر آرمان برایمان هویدا باشد ابزارهای رسیدن به آن را خیلی زود خواهیم یافت . ارد بزرگ

این جهان سراسر افسانه است جز نیکی و بدی چیزی باقی نیست . فردوسی خردمند

اشتغال به هر کاری بهتر از تنبلی و بیکاری است . اسمایلز

زن ها جنگ‌ها را شروع می‌کنند و مردها آن‌ها را ادامه می‌دهند . ارنست همینگوی
یک مادر خوب به صد استاد و آموزگار می‌ارزد. ژرژ هربرت

تنها آرمان‌های بزرگ است که  به ما بینشی فرا دنیوی می‌دهد . ارد بزرگ

تا بدبختی را نشناسیم هیچوقت راه بدست آوردن و نگه داشتن خوشبختی را یاد نمی‌گیریم . داوید وایت