تبلیغات
**شهدای زنده(جانبازان)** - **خاطره قسمت سوم**
**شهدای زنده(جانبازان)**
ماایستاده ایم *we Resist*
درباره ما

بسم رب الشهدا و الصدیقین
این وبلاگ در راستای ارزشها،عقاید و اعتقادات بنده به دین،نظام و ولایت که پیشکشی است به تمام ایثارگران به ویژه جانبازان عزیز کشورمان ایران.
دلی همرنگ طوفان داری ای دوست
نگاهی همچو باران داری ای دوست
سحر وقت نمازت روی تختت
قراری با شهیدان داری ای دوست
امام خمینی (ره):تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ماایستاده ایم
یادمان باشد که ما خون داده ایم.
یا علی
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در شنبه 6 دی 1393 ساعت 12:55 ب.ظ نویسنده : شرمندگان

**خاطره قسمت سوم**

[ بعد از زندان سیاسی در روستا ]

هنوز انجمن های روستا فعّال بوده و امور بر عهده آنها بود ، البته از جایی که بعضی از اینها آدمها بدی نبودند مخالفت با انقلاب نمی‌کردند و مقابل ما نمی‌ایستادند ، ولی با کمی تغییر و چرخش انقلابی ، روش و منششان همان رویه قدیم بود ، هنوز افراد زورگو در کنار اینها خواستهایشان را عملی می‌کردند ، منهم از جایی که مشکلات فراوانی را در زندگی از همین موضوع دیده بودم ، حقیقتا از زورگویی‌ها عصبانی می‌شدم .

از سوی انجمن فرد نامناسبی که در بین مردم به بد اخلاقی و بد دهانی معروف بود را به عنوان نگهبان آب داخل روستا گرفته بودند ، من از باغ پدر خانمم که جهت سیب بازکنی رفته بودم باز گشته بودم و آماده می‌شدم برای نماز جماعت و برگزاری جلسه عقیدتی چند نفر از بچه‌های جلسه آمدند و با ناراحتی ابراز داشتند ، نگهبان آب امروز فلان شخص را (که از ضعیف‌ترین افراد روستا بود) کتک زده و شیلنگ آب او را پاره کرده است .

هر کس این خبر را می‌شنید بخاطر وضعیت بسیار رقت‌بار این فرد واقعا ناراحت می‌شد ، در همین حال دیدم این آقا دارد از دور می‌آید، با اشاره من آمد جلو ، به اوگفتم :

می‌گویند امروز هنرمندانه ضعیف‌ترین فرد روستا را کتک زدی و شیلنگش را ریز ریز کرده‌ای ؟

با کمال پررویی و قدرت گفت:  بلـه ! – با خونسردی گفتم چرا ؟ ، گفت : خوب کاری کردم ! ، گفتم : آقای عزیز شما را برای ایجاد امنیت و کمک به همین آدمها ضعیف معلوم کرده‌اند ، نه برای زورگویی ـ با ناراحتی و فریاد گفت : آقا جان اگر اینطور است ، پس چرا مرا که همه اخلاقم را می‌دانند برای اینکار گرفتند ! ـ به او گفتم ـ شما را برای زور گفتن که نگرفتند ـ گفت : چرا مرا برای همین انتخاب کردند ، مگر نمی‌دانستند که من فرد قالی هستم  ، اگر نمی‌خواستند اینطور رفتار کنم فرد دیگری را برای اینکار می‌گرفتند ! ـ گفتم : یعنی شما را گرفتند برای زور کردن به مردم ؟ با قدرت و فریاد بلند فریاد می‌زد و می‌گفت : بلـه ، بلـه ـ منهـم که دیگر طاقتم تاب شده بود گفتم : هر کس تو را برای زور بر مردم گرفته غلط کرده و… ، با شنیدن این حرف بسیار برآشفته و در حالی که با خود قورقور می‌کرد ، به همه بد و بی‌راه می‌گفت به طرف خانه کدخدا رفت .

چیزی نگذشت که کدخدا با اعضای انجمن و افراد دیگری که فامیل و طرفدار آنها بودند را در حالی که بسیار خشمناک و ناراحت بود کنار مسجد مشاهده کردم ، در حالی که پشتم را به مسجد داده بودم ، از هر کسی صدایی بلند بود و به هر طریقی که می‌توانستند اعتراض و گلایه می‌کرد ، واقعا احساس تنهایی می‌کردم ، هیچ‌کس جرات دخالت و دفاع از من نداشت و به تنهایی جواب آنها را می‌دادم .

از آنها سئوال می‌کردم ـ آیا شما این بنده خدا  را برای زور گفتن به مردم مامور کردید ؟ ‌گفتند نه ـ پرسیدم آیا شما ها دیده‌اید من با کسی بدون جهت بی ادبانه رفتار کنم ، علت گفتن این سخن به این آقا ، اعلان این گفته او بود که گفت : انجمن مرا برای زور گفتن گرفتند ! مگر آنها مرا نمی‌شناختند و.. ، وقتی این بنده خدا با اعتقاد چنین حرفی را می‌زند ،  جوابش همین است . خلاصه تا پاسی از شب داد و فریاد او و بعضی افراد که متاسفانه در ظاهر انقلابی هم بود ادامه داشت ، ولی از جایی که این اولین ایستادگی ما در برابر اینها بود و می‌دانستیم این قصه سر دراز دارد ولی نباید کوتاه می‌آمدیم ، و لذا با توکل بر خدا مقتدرانه ایستادم و به آن بنده خدا گفتم : مردم یک آدم زورگو را نمی‌خواهند ، و روی این حرف هم تا پای جان ایستاده‌ام ، او کمی خط و نشان کشید و رفت ، و از فردا هم او را میان ده برای آن کار ندیدیم ، ولی تا مدتها با کارهای ما مخالفت می‌کرد