تبلیغات
**شهدای زنده(جانبازان)** - خاطره** قسمت چهارم**
**شهدای زنده(جانبازان)**
ماایستاده ایم *we Resist*
درباره ما

بسم رب الشهدا و الصدیقین
این وبلاگ در راستای ارزشها،عقاید و اعتقادات بنده به دین،نظام و ولایت که پیشکشی است به تمام ایثارگران به ویژه جانبازان عزیز کشورمان ایران.
دلی همرنگ طوفان داری ای دوست
نگاهی همچو باران داری ای دوست
سحر وقت نمازت روی تختت
قراری با شهیدان داری ای دوست
امام خمینی (ره):تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ماایستاده ایم
یادمان باشد که ما خون داده ایم.
یا علی
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در شنبه 6 دی 1393 ساعت 12:07 ب.ظ نویسنده : شرمندگان

خاطرات قسمت چهارم

[ پیروزی انقلاب اسلامی ]

بیش از چندی نگذشت که با یاری خداوند منان و توجهات ولی عصر(عج) با رهبری امام خمینی (ره) انقلاب اسلامی به پیروزی[۱] رسید ، در این ایام با لطف الهی بسیار مورد اعتماد همگان بودم ، به همراه بزرگان روستا در بسیاری از امور اساسی فعالیت داشته و در اصل جزء افراد مطرح و تاثیر گذار بر امور بودم .

از جایی که انجمن‌های قدیم غیر قانونی بوده و نزد مردم مقبولیت نداشتند ، جهت سر و سامان دادن به مشکلات روستا ، کمیته‌ای متشکل از جوانان پرشور و معتمدین تشکیل شده و به امور رسیدگی می‌کردیم . چیزی که در آن دوران برای ما ناراحت‌ کننده بود ، جوّ نامناسب قدرت طلبی ، یکه تازی و خان منشی و مسایل از این دستی که بر بیشتر روستاهای کشور حاکم بود و در اینجا هم که چهره انقلابی به خود گرفته و بسیار زیرکانه قاطی تشکلها شده و مزاحمت‌هایی را برای انقلابی‌ها درست میکردند که گاه واقعا ادامه فعالیت دشوار می‌شد .

با دستور حضرت امام(ره) دستور تشکیل بسیج مستضعفین داده شد ، در روستای دهبار بسیار زود افراد زیادی عضو بسیج شده و تمام شبها را بسیار فعال نگهبانی می‌دادند ، با درخواست از پاسگاه طرقبه جهت آموزش بسیجیان هر روز خود بنده با ماشین یکی از اقوام به طرقبه رفته و یک مامورین پاسگاه را به دهبار آورده و بعد از دو ساعت آموزش باز بر می‌گرداندم ، حدود یک ماه این عمل تکرار شده تا به‌قول آنها آموزش تکمیل شد .

[ مهاجرت به مشهد ]

تا سال ۱۳۵۹ همه زندگی من انشاءالله برای رضای پروردگار(سبحانه و تعالی) و در مسیر انقلاب می‌گذشت ، یعنی بیشتر فعالیت شبانه روزانه من صرف امور انقلابی می‌شد ، تا در همین سال خداوند یک فرزند[۲] به من عطا فرمود ، این امر موجب تحرک و تفکر در زندگی گردید و به دلیل عدم علاقه و توانایی در ادامه قالیبافی و نبود کار مناسب مهاجرت به مشهد نمودم .

ابتدا با کار در مغازه یکی از اقوام شروع کرده و ضمن آن برای استخدام در سپاه پاسداران ثبت‌نام کردم ، از جایی که تحصیلاتم ششم ابتدایی بود سپاه نمی‌پذیرفت ، اما به دلیل همان فعالیت‌های سیاسی دوران انقلاب و شناخت روحانیت سرشناس استان و سفارش به مسئولین پذیرش سپاه ، برای استخدامم قرار بر امتحان عقیدتی شد ، روز امتحان را معلوم نموده و در آن روز برگه با بیش از ۷۰ سئوال را جلویم گذاشتند ، بعد از پر کردن برگه به من گفتند فلان تاریخ برای جواب بیا ، در موعد مقرر رفتم و فردی با تعجب پرسید ، تحصیلات شما چقدر است ؟ گفتم : ششم ابتدایی ، با شک و تردید گفت : روی این کاغذ چند جمله بنویس ، منهم نوشتم ، او گفت : اصلا اطلاعات و خطت به سوادت نمی‌آید ، گفتم درس طلبه‌ای هم جسته و گریخته خواندم ، و لذا در امتحانات و مصاحبه‌های بسیار دشوار سپاه شرکت کرده و با عنایت خدای تعالی در اواخر سال ۵۹ به عنوان عضو رسمی سپاه وارد سپاه شدم .

دوره دهم آموزش سپاه به همراه نیروهایی که به‌قول بچه‌های سپاه بسیار حساب‌شده انتخاب شده بودند آغاز شد ، در مدت آموزش به دلیل آمادگی بسیار خوب جسمی و روحی و با لطف خدای منان گرایش شدید به مسایل معنوی که از کودکی به دلیل مانوس بودن با مساجد و روحانیت عجین با جسم و جانم شده بود ، قالب دعاهای تعقیب نماز و.. را حفظ بوده و همانگونه که در مساجد می‌خواندنم ، اینجا هم با خواندن آنها سر نماز و  همچنین تلاوت قرآن کریم در مراسمات متعدد بین برادران سپاه به‌خصوص آنهایی که در حال آموزش بودند همه مرا می‌شناختند و این آشنایی موجب لطف و عنایت این عزیزان الهی در بسیاری جاها شد[۳] .

در دوران آموزشی سپاه به کسی حقوق پرداخت نمی‌کرد ، منهم هیچ منبع درآمدی نداشتم ، همسرم با یک فرزند یک‌ساله و فرزند دیگری که منتظر آن بودیم ، با داشتن مبلغ ناچیزی که اول هر هفته آنهم از دوستان قرض می‌گرفته به همسرم می‌دادم ، فقط با خوردن نان ، و گاه نان و تخم‌مرغ بدون کوچکترین سخنی به‌سر می‌برد ، سه هفته آخر آموزش که جهت اردو صحرایی در کوههای اطراف شاندیز در حال گذراندن این دوره بودیم روزهای سختی را همسرم می‌گذراند ، زیرا تنهایی غربت از یک سو و مشکلات مالی و ایام وضع حمل بدون حضور من از سوی دیگر زندگی را دشوار نموده بود .

بعد از بازگشت از اردو همزمان با ریاست جمهوری بنی‌صدر بود ، گروههای ضد انقلاب با دعوت از ایشان احتمال ناامنی را در مشهد بوجود آورده و سپاه اعلام آماده‌باش نمود ، با مبلغ ناچیزی که نزد همسرم بود و احتمال به‌دنیا آمدن فرزند تازه ، عجیب موجب نگرانی و دلشوره در من شده بود ،  بهر حال محیط نظامی و جای اینگونه مسایل ، هیچ چاره‌ای جز صبر و پناه بردن به خدا نداشتم .

با دستور فرمانده پادگان بنده با جمع دیگری از برادران با لباس شخصی مامور رفتن به محل اجتماع ضد انقلاب شدیم ، آنجا با چهره مردمی و بسیار اندیشمندانه وارد عمل شده ، و با آرام کردن افراد حزب الله و جلوگیری از شعارهای ضد انقلاب جلوی اغتشاش گرفته شد .

بعد از بازگشت به پادگان به افراد مرخصی تشویقی داده شد ، که واقعا آن‌را عنایت خدای تعالی دانسته و فورا از پادگان بیرون رفته و با خجالت به طرف مغازه یکی از پسر دایی‌هایم به نام سید محمود که بسیار به‌من لطف داشت برای قرض کردن مبلغی که از اول آموزش چندین بار تکرار شده بود حرکت کردم ، او هم با کمال خوشرویی مبلغ مورد نظر ما را عنایت کرده و خوشحالی یکدست لباس نوزاد و کمی وسایل خوراکی خریده و به خانه رفتم، انگار دنیا را به همسرم دادند ، با خوشحالی گفت : بیا که انگار خدا ترا رسانده است ، گفتم واقعا لطف خدا بود و ماجرا را صحبت کردم.

رنگ و روی همسرم به من اعلام رفتن دنبال کسی را می‌داد ، به او گفتم نگران نباش من زود برمی‌گردم ، رفتم و خاله‌ام را برداشته و به طرف منزل حرکت کردم ، همسر صاحب‌خانه وقتی حال همسرم را آنطور می‌بیند ، از محل یک قابله خبر کرده و تا من با خاله به منزل رسیدیم ، صدای دلنشین فرزند دختری که بسیار خوش یوم بود به گوش می‌رسید .

همسر صاحب‌خانه با آگاهی از بازگشت ما و دیدن خاله می‌خواست با اعلام این خبر ما را خوشحال کند ، از منزل دوید بیرون و با مهربانی خاصی به خاله و من تبریک گفته و من را هم با خبر سلامت مادر و فرزند کرد  ، منهم فورا بیرون رفته و بعد از لحظاتی با یک جعبه شیرینی به منزل بازگشتم .



[۱] ۲۲ بهمن ۱۳۵۷

[۲] مصطفی

[۳] – بیشتر افراد دوره دهم بعدها چه در جبهه و چه در قسمت‌های دیگر سپاه جزء مسئولین شده بودند

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

باسلام یه مدتی ممكنه نباشیم درخدمتتون تاخاطرات سردارصفایی رو قسمتهای بعدی اونو براتون بذاریم شرمنده بخاطرهمین دوقسمت روبا هم  گذاشتم براتون

امیدوارم مفیدبوده باشه

یاعلی