تبلیغات
**شهدای زنده(جانبازان)** - خاطره** قسمت پنجم**
**شهدای زنده(جانبازان)**
ماایستاده ایم *we Resist*
درباره ما

بسم رب الشهدا و الصدیقین
این وبلاگ در راستای ارزشها،عقاید و اعتقادات بنده به دین،نظام و ولایت که پیشکشی است به تمام ایثارگران به ویژه جانبازان عزیز کشورمان ایران.
دلی همرنگ طوفان داری ای دوست
نگاهی همچو باران داری ای دوست
سحر وقت نمازت روی تختت
قراری با شهیدان داری ای دوست
امام خمینی (ره):تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ماایستاده ایم
یادمان باشد که ما خون داده ایم.
یا علی
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در سه شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 01:00 ب.ظ نویسنده : شرمندگان

خاطرات **قسمت پنجم**

[ آغاز دوران پاسداری ]

دوران آموزش به پایان رسید ، در ارزیابی که در این ایام از من داشتند ، جهت مربی‌گری به واحد آموزش بسیج و در آنجا به واحد آموزش نظامی فرستاده شدم ، بعد از مدت کوتاهی که در آموزش بودم ، اجرای مراسمات و قرائت قرآن در صبحگاه ، مسئول پرسنلی پادگان بسیج از خواست که در صورت تمایل به آن قسمت بروم ، با موافقت با این درخواست به این واحد پرسنلی منتقل یافتم ، و پس از مدتی پیشنهاد مسئولیت بخش کارخانجات مشهد به‌من شد ، با قبول این مسئولیت آرام آرام آماده انتقال به این قسمت می‌شدم که خبر قریب الوقوع بودن عملیات طریق القدس در بین برادران سپاه پیچید ، حال و هوای رفتن به جبهه و شرکت در عملیات دگرگونی خاصی در فضای سپاه ایجاد نموده بود ، افراد در گوشه و کنار مجموعه با شور و شوق زائدالوصفی از اعزام سخن می‌گفتند ، در بیرون از مجموعه‌های نظامی هم این حالت مشاهده می‌شد .

عاشقان طریق الی الله برای شرکت در عملیات از طریق مختلف متوسل می‌شدند ، دوستان از من هم این درخواست را می‌کردند ، از همین رو جمعی از روستای دهبار که در بین آنها روحانی بزرگوار (شهید) مهدی اصغریان حضور داشت به منزلم آمدند و تقاضای اعزام داشتند ، آنها را معرفی به قسمت‌های مربوطه کرده و این جمع هم آماده اعزام به جبهه می‌شدند .

روز تصمیم‌گیری برای اعزام در سپاه من در مرخصی به‌سر می‌بردم ، لذا چون اسرار افراد برای اعزام بسیار زیاد بود و تعداد برادران سپاه محدود ، دیگران گوی سبقت را ربوده بودند و من از قافله عقب مانده بودم ، وقتی شنیدم جزء افراد اعزامی نیستم عجیب ناراحت شده و فورا به اطاق فرماندهی رفتم ، با اعتراض گفتم : چرا اسم من در لیست افراد اعزامی نیست ، ایشان به آرامی سعی در آرام کردن من نمود ، انگار دلیل و برهان آوردن فرمانده به‌گوش من نمی‌رسید ، فقط و فقط یک حرف می‌زدم و آن اعزام به جبهه بود ، اسرار از من منع از او ، کار به جایی رسید که قسم خوردم ، اگر اجازه اعزام ندهید استعفا داده و از طریق بسیج عازم جبهه می‌شوم ، وقتی عزم مرا اینگونه یافت کمی تامل کرد و سپس اعلام رضایت نموده و گفت : التماس دعا .

شهریور سال ۱۳۶۰ به همراه خیل عظیم برادران سپاه و بسیج مسئولیت یک گردان از برادران بسیج را جهت بردن به جبهه به من دادند ، صبح آن‌روز بسیار زیبا با خیل عظیم رزمندگان و مردم با وفای مشهد که به بدرقه مجاهدان راه خدا آمده بودند ، در کنار مرقد علی ابن موسی الرضا(ع) صحنه زیبا و بیاد ماندنی را درست کرده بوند ، با همان جلوه خدایی و ماندگار بعد از زیارت ولی نعتمان از طریق راه آهن عازم جبهه شدیم ، در بین را پنج شب در تهران و در پادگان امام حسن(ع) توقف داشتیم ، در اینجا قالبا جلسات توجیهی برای فرماندهان گذاشته شده و حساسیت زمان و عملیات و اهمیت راز داری سخن گفته می‌شد .

بعد از دسته بندی گروهها که از سراسر کشور آنجا جمع بودند ، قرار بر حرکت نیروهای خراسان به طرف جنوب شد ، لذا از طریق راه آهن به اهواز و پادگان ۹۲ زرهی رفتیم ، در آنجا  خیل عظیمی از رزمندگان جمع بودند ، بیش از ۱۰ روز در اینجا انتظار رفتن به منطقه عملیات را می‌کشیدیم ، اگر چه انتظار کمی خسته کننده بود ، اما شوق شرکت در عملیات لحظات را قابل تحمل و بلکه لذت‌بخش نموده بود ، افراد در کنار هم و در تمرین‌های دست‌جمعی با شعارهای دلنشین اوقات خوبی را می‌گذراندند ، فضای عطرآگین معنویت مجاهدان راه خدا ، آن روزها و شبها را جزء خاطره انگیزترین ایام زندگی نموده بود .

شبها افراد یکدیگر را موقع خواب به بیدار کردن برای نماز شب سفارش می‌کردند ، و قبل اذان صبح بسیاری را در تکافوی غسل و وضو برای تهجد می‌دیدی ، صبحگاهی که (شهید) سید مهدی اصغریان را برای نماز شب بیدار کردم با خجالت گفت : من احتیاج به حمام دارم ، با او در داخل پادگان برای یافتن حمام جهت تطهیر راه افتادیم ، در این کاوش بجز چند دوش آب سرد در گوشه‌ای از پادگان چیزی نیافتیم ، در حالیکه تقریبا هوا سرد بود و سوز سرما دست و صورت را می‌آزرد ، مصمم بر غسل در زیر همان آب سرد گرفت و فورا خود را برای نماز شب آماده نمود .

مطلب مهمی که در آن روزها یعنی مهر ماه سال ۱۳۶۰ مایه رنجش و حزن و اندوه فراوان مردان خدا گشت ، خبر حفاری مسجد‌القصا توسط رژیم غاصب اسرائیل بود ، در اوقات روز فرماندهان نیروهای خود را در فضاهای مناسب نزدیک خوابگاه جمع کرده و مطالب سیاسی روز و سئوالات مذهبی جمع را مورد بحث قرار می‌دادند ، که از بیشترین مطالب مورد بحث جنایات رژیم صهیونیسم اسرائیل در طول اشغال کشور فلسطین بود .

از جایی که تجمع زیاد نیرو از نظر اطلاعاتی از نظر استراتژی جنگ امر غیر قابل قبولی است ، لذا هر قسمتی به جایی فرستاده شدند که تیپی که ما در آن قرار داشتیم به دارخوئین رفتیم ،  این مکان که محل احداث نیروگاه اتمی رژیم پهلوی توسط آمریکای جهانخوار بود[۱] ، اولین توقفگاه نیروهایی که فرماندهی جمعی از آنها بر عهده من بود گشت ، اگر چه اینجا مرز بین ایران و عراق بود و با چشم غیر مصلح رفت‌وآمد نیروهای دشمن را می‌توانستیم مشاهده کنیم ، ولی خط مقدم محسوب نمی‌شد ، زیرا هیچ خاکریز و یا درگیری رو در رویی بین نیروها اتفاق نمی‌افتاد .

 بیش از ده روز در آنجا  به انتظار رفتن به منطقه عملیاتی لحظه شماری می‌کردیم ، در اینجا مانند جاهای گذشته نمی‌توانستیم پر جوش و خروش عمل کرده و تحرکی به نیروها بدهیم ، که این امر موجب تحلیل روحیه رزمندگان می‌شد ، لذا در اوقات مختلف با جمع کردن آنها و تفسیر دعاها و سخنرانی‌های مذهبی افراد را متوجه عمل ارزشمندشان نموده و در این مسیر بسیاری هم که طالب این جلسات و مطالب مذهبی بودند ، درخواست جلسات خصوصی‌ نموده و با سئوال و جوابهای طولانی ، گذران اوقات را ارزشمندتر می‌کرند .

ظاهرا جمع زیاد نیروها در این مکان دشمن را به شک انداخته و گاه و بی گاه با توپ‌های دوربرد و هواپیما مورد حمله قرار دادند که به زخمی و شهادت تعدادی از رزمندگان اسلام انجامید ، یکی از شبها که همه در حال استراحت بودیم ، مقر مورد حمله قرار گرفت و صدای بسیار مهیبی داخل سوله پیچید و با این صدای گوش‌خراش بعضی‌ها از خواب بیدار نشدند ، از جمله آنها (شهید) سید مهدی اصفریان بود ، بعد از انفجار با زحمت زیاد از خواب بیدارش کرده و ضمن اینکه او را کشان کشان به بیرون هدایت می‌کردم دیگران را هم با فریاد به بیرون می‌خواندم ، تا دقایقی به دلیل بیدار شدن با صدای انفجار افراد گیج و مبهوت به این سو و آن سو می‌دویدند ،  ناله زخمی‌ها و فریاد هدایت فرماندهان برای بیرون کشیدن نیروها سر و صدای زیادی را ایجاد کرده بود ، اما چیزی نگذشت که وضعیت عادی شده و فرماندهان نیروهای خود را به محل مورد نظر خود فرا می‌خواند .

دیگر این مکان ناامن شده ، و توقف آن‌همه نیرو در آنجا غیر قابل‌قبول نبود ، لذا در پایان آخرین روز آذر ماه موقع اذان مغرب با ماشینهای نظامی این محل را به‌سوی منطقه عملیاتی تپه‌های الله‌اکبر ترک کردیم .



[۱] – این مکان در جنوب شرق اهواز و در کنار رود کرخه قرار داشت ، در آنجا آمریکایی‌ها خرج زیادی کرده بودند ، از داخل تمام خانه‌ها را  با پشم شیشه پوشانده بودند ، از ظاهر اطاقها و آثار به‌جای مانده معلوم بود که تجهیزات کاملی در آنجا بوده که متاسفانه توسط دشمن بعثی به غارت رفته بود .