تبلیغات
**شهدای زنده(جانبازان)** - **خاطره قسمت ششم**
**شهدای زنده(جانبازان)**
ماایستاده ایم *we Resist*
درباره ما

بسم رب الشهدا و الصدیقین
این وبلاگ در راستای ارزشها،عقاید و اعتقادات بنده به دین،نظام و ولایت که پیشکشی است به تمام ایثارگران به ویژه جانبازان عزیز کشورمان ایران.
دلی همرنگ طوفان داری ای دوست
نگاهی همچو باران داری ای دوست
سحر وقت نمازت روی تختت
قراری با شهیدان داری ای دوست
امام خمینی (ره):تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ماایستاده ایم
یادمان باشد که ما خون داده ایم.
یا علی
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در چهارشنبه 6 اسفند 1393 ساعت 08:10 ب.ظ نویسنده : شرمندگان

خاطرات قسمت ششم

[ اولین شبهای جبهه]

برای اولین بار حضور در جبهه را تجربه می‌کردم ، فضای آنجا غریب و صداها ترسناک و ناآشنا بود ، هر چند گاه که صدای مهیبی شنیده می‌شد از جا کنده می‌شدم ، کمی ته دلم خالی شده بود ، در تازه واردها سکوت عجیبی مشاهده می‌شد ، این حالت برای یک فرمانده که مسئولیت جمعی را بر عهده داشت وضعیت مناسبی نبود ، اما به دلیل تاریکی شب کسی متوجه چهره و سکوت همراه با ترس من نبوده و کسی خورده نمی‌گرفت .

پاسی از شب گذشته به محل استقرار رسیدیم ، تا همه نیروها در مکانهای موقت جابجا شدند تقریبا نزدیک اذان صبح شده بود ، در هوای گرگ و میش منطقه ناگاه صدایی با خوشحالی مرا اینگونه خواند که برادر صفایی برادر صفایی شما هستی ، جلوتر رفتم (شهید)[۱] آهنی از هم‌دوره‌های زمان آموزش بود ، او فرماندهی گردان و مسئولیت منطقه را بر عهده داشت ، بعد از چاق سلامتی و ابراز خوشحالی زیاد ، با انگشت محلی از خط مقدم را  نشان داد و گفت : نیروهایت را بردار و در آنجا مستقر کن .

به او گفتم من هیچ تجربه‌ای ندارم ، با خنده گفت : برو شکسته نفسی نکن[۲] ، گفتم : واقعا من چیزی از خط مقدم و نوع اداره آن نمی‌دانم ، گفت : من کنارت هستم ، نیروها را جمع کرده و به محل مورد نظر ببر ، از جایی که اطاعت امر فرمانده را بر خود واجب می‌دانستیم[۳] ، دستورش را اجرا کرده و در خط مقدم مستقر شدیم  .

با کمی تغییر نیروها را با سازماندهی قبل که در اردوگاه های انتظار مشخص شده بود چیده شدند، با صحبت با فرماندهان دسته و تذکر بر اهمیت روزهایی که در پیش است هر کدام را در قسمتی از خط مستقر کردم ، از بین اینها هم فردی را که قبلا در جبهه‌های زیادی شرکت کرده بود را بعنوان معاون برگزیدم ، با مروری بر دفترچه آموزشم[۴] و کمک گرفتن از افرادی که در جبهه های بیشتری شرکت کرده بودند بسیار سریع بر امور مسلط شده و نگرانی و احساس ضعف روزهای آغازین تبدیل به قوت شده بود .

شبهای حساس نزدیک عملیات را می‌گذراندیم ، باید عملیات‌های ایضایی زیادی جهت انحراف اذهان دشمن انجام می‌گرفت ، با  اعتماد بیش از حد  آهنی به من ،  بیشتر عملیات‌ها  به من واگذار می‌شد ، اگر چه این امر موجب خستگی فراوان نیروهای تحت امر من گشته بود ، اما برای من این شبها و روزهای کوتاه جهت فراگیری نکات مهم عملیاتی و آبدیده شدن  برای روزها و شبهای بسیار حساس آینده بسیار مفید و آموزنده بود .

بیشتر شبهای با تعداد بیش از ۱۰ نفر عازم مکانهای از پیش تعیین شده می رفتیم ، با کمک برادران جهاد سازندگی خاکریز می زدیم ، اینگونه شبها بر نیروها بسیار سخت و دشوار می گشت ، چون دشمن برای جلوگیری از انجام کار با تمام توان آن قسمت از منطقه را زیر رنگ بار گلوله و خمپاره قرار می داد ، بر این اساس با روشن شدن هوا و توقف عملیات خاکریز واقعا نیروها نفس راحتی می گشیدند .

[ صبح روز ۷ دی ماه ]

صبح روز ۷ دی ماه ۱۳۶۰ که باید خود را برای عملیات آماده می کردیم ، تقسیم کار کرده و هر کدام از فرماندهان را مامور انجام کاری کردم ، و در ایام روز هم تمام افراد در نظافت و جمع آوری لوازم اضافی و واگذار کردن به افرادی که برای نگهداری آنها باقی می ماندند را انجام شد .

واقعا شور و شوق ذایدالوصفی در بین رزمندگان مشاهده می‌شد ، این مطلب فقط برای آنها که شبهای عملیات در جبهه بودند قابل درک است ، هیچگاه خاطره یکی از رزمندگان بسیجی که روز قبل از عملیات بسیار مریض بوده و با آمبولانس به بیمارستان اهواز فرستاده شد و شب عملیات با رنگ و روی پریده و حال بسیار بد به خط برگشته بود را از یاد نمی‌برم . وقتی با تعجب از او پرسیدم چرا با این حال بد برگشتی ، با چشمان پر اشک گفت : خواستم با جسمم که قسط داشت مرا از یک فیض بزرگ محرومم کند مبارزه کنم . [۵] اینگونه نگاه به دنیا و نگرش خدا گونه در افراد زیادی در جبهه‌ها مشاهده می‌شد ، و این نگرش برای هر کسی قابل درک نیست ، باید دید و لمس نمود .



[۱] – در عملیات .. به درجه رفیع شهادت نائل آمد .(روحش شاد)

[۲] – اعتماد او به من از دوران آموزش بود ، زیرا آنچنان در دوره آموزش من خوش درخشیده بودم که در عملیات صحرایی معاونت گردان را به ‌من‌دادند .

[۳] – در رزمندگان بسیجی و سپاهی اطاعت از فرمانده را واجب می‌دانستند .

[۴] – بیشتر مطالب دوران آموزش را در دفتری بسیار مرتب و زیبا جمع‌آوری کرده بودم که در روزهای اول بسیار  به‌درد خورد ، البته در روزهای بعد این تجربه و شناخت موقعیت‌ها بود که حرف اول را می‌زد .

[۵] – آری روح مرکب تن است ، بشر با استفاده از همین امکانات خدادادی که در جسم قرار داده و استفاده صحیح از آنها به قرب الی الله می رسد ، لذا اگر با اراده قوی به مقصد حقیقی بیاندیشد ، از هر مقدار توان که جسم مانده باشد(هر چقدر ناچیز باشد) خود را به مقصد می رساند .