تبلیغات
**شهدای زنده(جانبازان)** - خاطره*قسمت هفتم*
**شهدای زنده(جانبازان)**
ماایستاده ایم *we Resist*
درباره ما

بسم رب الشهدا و الصدیقین
این وبلاگ در راستای ارزشها،عقاید و اعتقادات بنده به دین،نظام و ولایت که پیشکشی است به تمام ایثارگران به ویژه جانبازان عزیز کشورمان ایران.
دلی همرنگ طوفان داری ای دوست
نگاهی همچو باران داری ای دوست
سحر وقت نمازت روی تختت
قراری با شهیدان داری ای دوست
امام خمینی (ره):تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ماایستاده ایم
یادمان باشد که ما خون داده ایم.
یا علی
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 08:12 ب.ظ نویسنده : شرمندگان

خاطرات قسمت هفتم

هنگام غروب ۷ دی ماه بسیاری از افراد برای غسل شهادت تکاپو می کردند ، بعضا طریقه غسل شهادت را می‌پرسیدند ، جمعی هم  با کمک یکدیگر مشغول غسل بودند ، واقعا لحظات دیدنی‌ای بود ، در همین حال صحنه بسیار خنده داری اتفاق افتاد ، یکی از رزمندگان به نام سید مهدی اصغریان از برادران روحانی [۱]( و واقعا فردی وارسته بود ، برای غسل شهادت به گوشه‌ای از خاکریز رفت ، دقایقی بعد او را با سری سفید همانند فرد کچل پیسی از دور مرا صدا می‌کرد ، او برای غسل از آب شور استفاده کرده و سرش را با صابون شسته و وضعیت بسیار مضحکی پیدا کرده بود .[۲]

عصر ۷ دی ماه کنار سنگر فرماندهی ایستاده بودم که از پشت خاکریز دوم یک ماشین آیفا پر از نیرو که برای عملیات به منطقه آورده شده بود به اشتباه وارد محوطه خط مقدم شده و به طرف خط پیش می‌آمد ، وحشت زده و با فریاد راننده را به پای خاکریز راهنمایی کردم و فورا  نیروهای داخل ماشین را به سنگرها بردم ، مشخص بود که الآن از طرف دشمن به طرف ماشین شلیک می‌شود ، به همین دلیل با سرعت بالای خاکریز رفتم تا با تشخیص جهت تیراندازی دشمن ، و شلیک تیر رسام به طرفشان از حملات آنها جلوگیری کنیم ، در همین حال یک موشک تاو به طرف ما شلیک شد ، از روی خاکریز خود را به پایین انداختم ، موشک به بالای خاکریز اصابت کرده و در پایین خاکریز روی من افتاد ، فوراً  خود را کنار کشیده و از جایی که خدای تعالی می‌خواست موشک عمل نکرد ، جمعی از بچه‌ها که شاهد این اتفاق بودن با سرعت کنارم دویده و مرا در آغوش گرفته و خدا را شکر کردند . آنگاه با احتیاط موشک را به آنطرف خاکریز انداختیم .

آری خورشید آرام آرام در حال غروب بود ، هر چه گرمای خورشید کمتر می‌شد تب تاب بچه‌ها برای حضور در عملیات بالاتر می‌گرفت ، حقیقتا لحظات ، بسیار زیبا و بیاد ماندنی بود ، افراد با کمک به یکدیگر خود را آماده رزم می‌کردند ، البته آنچنان شور و شوق داشتند که انگار قصد شرکت در بزمی را دارند .

افرادی که باید در عملیات شرکت کنند مشخص شده بود ، پیرمردی حدود ۷۰ سال سن جزء کسانی بود که می‌بایست در خط بماند ، این امر بی اندازه او را ناراحت و محزون کرده بود ، به همین دلیل دست به دامن من شده و پی در پی با گرفتن ریش سفیدش استدعای محروم نشدن از فیض عظیم شرکت در عملیات را می‌کرد ، منهم با دلیل و منطق تلاش بر قانع کردن او برای ماندن در خط داشتم، با هر تلاش او را راضی کردم ، او همانند یک پدر مهربان دستی به سر و صورت کشید و شانه‌ای از جیبش بیرون آورد و گفت : خواهش می‌کنم این شانه بعنوان یادگاری از من بپذیر و گاه بی گاه ریشت را شانه کرده و بیاد ما هم باش .

آری در هر گوشه‌ای جمعی را با اشتیاق زاید الو صفی مشغول کاری می‌دیدی ، عده‌ای مشغول بستن کُلِه پشتی‌ها و تعدادی خشابها را پر می‌کردند ، افردی را مشغول بستن پیشانی بندها ، و جمعی هم روی سینه و پشت یکدیگر مشخصات فرد ، شهر و استان را می‌نوشتند .

اذان مغرب همه را بسوی نماز و راز و نیاز با معبود فرا می‌خواند ، حقیقتا نمازهای جبهه با دیگر مکانها فرق می‌کند ، شبهای عملیات که دیگر قابل وصف نبوده و حقیقتا از روحانیت بی اندازه‌ای برخوردار است . بهر جهت نماز جماعت به امامت خود بنده برگزار شد[۳]، بعد از نماز طبق معمول همه شب تعقیبات نماز و بعد با یک حالات خواصی دعای توسل آغاز شد ، در گوشه و کنار سنگر افرادی را با تضرع خاصی به پیشگاه باری تعالی و اهل بیت عصمت و طهارت می‌دیدی .

آری این اوقات و اینچنین جمعیتی با این راز و نیاز عاشقانه را می‌توان از زیباترین لحظات و کم‌ نظیرترین ارتباط با معبود در کره خاکی برشمرد ، بعضا آنچنان با تضرع استغفار و عذرخواهی به پیشگاه الهی داشتند که انگار همانگونه که پیامبر اکرم فرمودند : طوری نماز بخوان که انگار نماز آخر عمرت را می‌خوانی ، مشغول آنچنان نماز و راز و نیازی بودند .



)[۱]  – ایشان از خانواده‌های تقریبا ثروتمند روستای دهبار بود ، برای خواندن درس طلبه‌ای به مشهد مقدس مهاجرت نموده و ضمن تلمز از دروس حوزه واقعا به خودسازی و مبارزه با نفس خوب پرداخته بود ، ایشان از دوستان بسیار صمیمی من بود ، و از جمله کسانی که در روستا تابستانها در تشکیل کلاسهای مذهبی بسیار مرا یاری می‌کرد ،  بعد از مهاجرتم به مشهد هم ارتباط ما با هم بیشتر شده و در جلسات زیادی با هم شرکت می‌کردیم . ایشان لطف خالق یکتا یاریش کرد و در عملیات طریق القدس در حالیکه بی سیم چی من بود به لقای پروردگار جل جلاله پیوست .(روحش شاد و یادش گرامی باد)

[۲] وقتی با آب شور موها شسته شود ، صابون کف نکرده و موها به هم چسبیده و سر انسان مثل کچلهایی که شوره از سرش می‌ریزد می‌شود .

[۳] – شهید سید مهدی اصغریان روحانی بود ، اما در طول مدتی که ما با هم بودیم به احترام من به هیچ عنوان امامت جماعت را بپذیرفت .