تبلیغات
**شهدای زنده(جانبازان)** - خاطره*قسمت هشتم*
**شهدای زنده(جانبازان)**
ماایستاده ایم *we Resist*
درباره ما

بسم رب الشهدا و الصدیقین
این وبلاگ در راستای ارزشها،عقاید و اعتقادات بنده به دین،نظام و ولایت که پیشکشی است به تمام ایثارگران به ویژه جانبازان عزیز کشورمان ایران.
دلی همرنگ طوفان داری ای دوست
نگاهی همچو باران داری ای دوست
سحر وقت نمازت روی تختت
قراری با شهیدان داری ای دوست
امام خمینی (ره):تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ماایستاده ایم
یادمان باشد که ما خون داده ایم.
یا علی
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 08:15 ب.ظ نویسنده : شرمندگان

خاطرات قسمت هشتم

[ آغاز عملیات ]

رزمندگان طبق سازماندهی مشخص شده هر گروه و دسته‌ای با راهنمایی فرماندهان به طرف محل مورد نظر حرکت کردند ، حدود ساعت ۲۳ به محل قرار  رسیدیم ، جمع زیادی از وسط محور مین که قبلا در حد یک متر ارض برای عبور پاکسازی شده در حال حرکت بودند ، صف بسیار طولانی‌ای از مجاهدان فی سبیل الله مقابلمان بود ، در وسط مسیر ، یعنی حدود ۵۰۰ متر مانده به خط دشمن بوی مشمئز کننده‌ای به مشام می‌رسید ، پرسیدم این چه بویی است ، گفتند بوی لباس سوخته و گوشت سوخته  یکی از رزمندگان فداگار است .

ماجرا از این قرار بود که یکی از برادران ظاهرا به بیرون از محور باز شده افتاده و با مین منور که بسیار پر نور است برخورد کرده و منفجر شده بود ، پر واضح است روشن ماندن این مین تبعات بسیاری بدی به دنبال می‌آورد ، اولا : احتمال لو رفتن عملیات را دارد ، دوما : آن خیل رزمندگان که به ستون در حال حرکتند اگر به گلوله بسته شوند فاجعه بزرگی به بار می‌آید ، بهر حال از بین عاشقان ، دلباخته‌ای صف رزمندان را می‌شکافت و خود را روی مین منور می‌اندازد و به عشق مو لایش پروانه وار می‌سوزد و تا آخرین لحظه شهادت جز یا مهدی u و یا زهرا (س) و یا حسین u سخنی بر لب نمی‌آورد .

از شتابزدگی دشمن در تیر اندازی‌های پی‌در‌پی اینگونه بر می‌آمد که مشکوک به حضور رزمندگان اسلام  شده‌اند ، زیرا بدون توقف به طرف ما تیر اندازی می‌کردند ، شاید چند بار گذر گلوله‌ای را از بین موهایم احساس کردم  ، اورکتم را روی کوله پشته‌ام  بسته بودم ، بعد از پایان عملیات دیدم چند سوراخ در او ایجاد شده بود .

حدود صد متری خط مقدم دشمن رسیده بودیم که یک تیر بار بعثی‌ها بدون وقفه و بسیار خطرناک به طرف نیروها تیر اندازی می‌کرد ، واقعا کسی نمی‌توانست سرش را بلند کند ، با حیرت و کمی وحشت‌زده  سرم به زمین چسبانده و جلو را نگاه می‌کردم ، یکی از رزمندگان با دستور فرمانده‌اش سینه خیز به طرف خط دشمن حرکت کرده و چیزی نگذشت که تیربار خاموش شد . لحظه‌ای بعد با تکبیر رزمندگان  اسلام خاکریز دشمن به تصرف نیروها  در آمده و هر گروه طبق برنامه‌های قبلی به سوی هدف مورد نظرشان حرکت کردند .

 گردان ما اطراف جاده سوسنکرد بستان حرکت می‌کرد ، من و آهنی با فریادهای بلند ، نیروها را تشویق به حرکت می‌کردیم که یک تانک دشمن از بین سنگرهای خط مقدم دشمن با سرعت به طرف جاده در حرکت بود که با او درگیر شدیم ، در همین حال یک تیر به ران پای چپم اصابت کرده و زمین‌گیر شدم .

با خاموش شدن فریادهای تشویق من ، آهنی نگران مرا صدا کرده و خود را روی سر من رساند و با افسوس مرا نگاه کرده و کنارم نشست ، سئوال کرد : چه شده ؟ کجات زخمی شده ! گفتم ران پای چپم ، می‌خواست بچه‌های امداد را خبر کنه که با  اصرار از او خواستم که نمی‌خواهد ، زیرا زخم خیلی کاری نبود ، با ناراحتی و نگرانی آخرین دیدار خود را با هم کرده و از من جدا شده و رفت .

[ مبارزه با نفس ]

 وسوسه عجیبی وجودم را فرا گرفته بود  ، در حالی که زخمم کمی خونریزی داشت و آنچنان دردی نداشت ، ولی شیطان و نفس اماره عجیب وسوسه‌ام می‌کرد که تو مجروح شدی و.. برگرد، از سویی دیگر وقتی به مشکل و دردی که داری فکر کنی، درد سراغت می‌آید، بهر جهت عنایت خدای تعالی یاریم کرده و پرخاش‌های از عمق جان را بر نفس فرو آوردم ، با خود دعوای مفصلی کردم ، که ای بی‌عرضه بی‌لیاقت، حالا موقع امتحان پس دادن است ، آنجا جبهه جنگ و عملیات و جهاد درا راه خدای تعالی، و این تو که گرفتار یک زخم کوچک در پایت و بازگشت به بستر استراحت ! چیزی نگذشت که بخود آمده و با خود می‌گفتم صفایی برخیز که اینجا جایی است‌که باید ثبات قدم و صبری که ویژه یک مجاهد است را به اثبات برسانی .

با عنایت خدای تعالی بر نفس غلبه کرده و لنگان لنگان حرکت کردم ،  چیزی جلو نرفته بودم که یکی از دوستان به نام عصاران به من رسید ، با ناراحتی سئوال کرد : چه شده ، گفتم پایم تیر خورده است ، اما چیز مهمی نیست ، گفت مواظب باش عفونت نکند ، گفتم : نه انشاءالله ، گفت با من می‌توانی حرکت کنی ؟ گفتم سعی می‌کنم، لذا او جلو حرکت کرد و من لنگان لنگان پشت سرش می‌رفتم، تا به سنگرهای فرماندهی و پشتی‌بانی عراق رسیدیم . هنوز عراقی‌ها خواب بودند ، معلوم بود که اگر اینها بیدار شوند ، برای بچه‌هایی که دشت سوسنگرد پراکنده بودند خطرناک بود ، پس باید این مانع از سر راه برداشته می‌شد .

عصاران از من پرسید : چراغ قوه نداری ، گفتم چرا ، گفتم بیا از داخل کلی پشتی بردار ، برداشت و گفت : بیا بریم سنگرهای عراقی‌ها را پاکسازی کنیم که ممکن است از پشت به بچه‌ها حمله کنند، از اینجا به بعد یا او با چراغ قوه داخل سنگر[۱] جلو می‌رفت و من با فریاد (تحل تحل ..) عراقی‌ها را به بیرون از سنگر می‌خواندم و یا من جلو چراغ قوه می‌انداختم و او با فریاد عراقی‌ها را به بیرون می‌خواند .

آری آرام آرام طلوع فجر را احساس می‌کردیم ، بسیاری را می‌دیدی که در حال وضو ساختن هستند ، و در همان وضعیت حمله ضمن این‌که عده‌ای می‌جنگیدند، جمعی را می‌دیدی که در جای جای جبهه مشغول  عاشقانه‌ترین  نماز و راز و نیاز با معبود هستند .

[ تضعیف روحیه ]

 تقریبا به آخرین سنگرهای فرمان دهی و نزدیک شهر بوستان می‌رسیدیم که چند نفر از افسران عراقی پشت تل خاکی سنگر گرفته و به‌شدت مقاومت می‌کردند ، وقتی من و عصاران به آنجا رسیدیم، چند نفر از رزمندگان زخمی و شهید شده بودند ، عصاران از یک سو و من از سوی دیگر به طرف عراقی‌ها حرکت کردیم ، فریاد همه به نرفتن به جلو و این‌که چند نفر شهید و زخمی شدند بلند شد ، من با ناراحتی گفتم ، باید همه را بکشند بعد کاری بکنیم، گفتم : هیچ راهی جز جلو رفتن و خاموش کردن مقاومت این چند تن وجود ندارد ، به صورت سینه خیز جلو می‌رفتم که عراقی‌ها به علامت تسلیم دست‌هایشان را بلند کردند ، بلند شده و با عجله جلو رفتم ، دیگر رزمندگان که دق دلی از اینها داشتند اطراف‌شان را گرفتند و آنها را کشتند .

اندکی گذشت، به‌خودم آمدم که عصاران کجا رفت، هر چقدر صدا زدم و گشتم این عزیز خدا را ندیدم ، کاملا فکر من متمرکز پیدا کردن او بود، دیگر نگران شده و ناراحت مضطرب به  این سو و آن سو نگاه می‌کردم، که فردی را که قیافه‌ عصاران را داشت را از دور دیدم که به صورت روی زمین افتاده بود ، جلو رفته و با احتیاط او را برگرداندم ، با ناباوری چهره زیبا و آرام شهید عصاران دیدم ، بی‌رمق و ناراحت کمی کنار جسم معصوم این عزیز نشستم، واقعا رمق حرکت هیچ کاری را نداشتم، با انداختن چفیه روی صورت او به آرامی با نگاه‌های تاسف بار از او دور شدم .

شهادت این شیر مرد[۲] عجیب بر روحیه من تاثیر گذاشت ، بی‌خوابی شب گذشته و خستگی راه و درد زخم پایم حالا  اثر کرده بود ، بهر جهت جلو می‌رفتم تا به قرارگاه تیپ امام رضا علیه السلام (المهدی) رسیدم ، کنار درختی با زحمت نشستم ، کمی که آرام گرفتم ، می‌خواستم از جای برخیزم که چند گلوله توپ به همان اطراف که چند ماشین از دشمن بجای مانده بود اصابت کرد ، احساس کردم که اگر کاری نکنم همه ماشین‌ها از بین می‌روند، برای جا بجا کردن ماشین‌ها از جای بلند شده و با هر زحمتی که شده چند ماشین را جابجا کرده و راه افتادم .

تقریبا عملیات طریق القدس به پایان رسیده و با عنایت پروردگار سبحانه و تعالی به همه اهداف از پیش تعیین شده رسیده بودیم ، گروه گروه از رزمندگان را در گوشه و کنار دشت بوستان می‌دیدی که در حال استحکام مواضع بودند ، همانچنان دنبال نیروهای خودم می‌گشتم، ولی آنقدر منطقه عملیات گشترده بود که کمتر کسی را یافتم .

چیزی به غروب آفتاب نمانده بود که جمعی از برادران که متوجه پای زخمی من شدند ، سئوال کردند چه شده؟ گفتم چیز مهمی نیست، یک تیر به پایم خورده و از آن طرف بیرون رفته ، گفتند کی ، گفتم دیشب ، همه با تعجب گفتند از دیشب هیچ کاری برای این زخم نکردی ؟! گفتم نه ، گفتند خطر داره و.. ، اسرار آنها توی دل مرا خالی کرده و با ماشین غنیمتی که با زحمت آن اسرار آنها توی دل مرا خالی کرده و را روشن کردند، من و چند نفر دیگر از زخمی‌ها سوار بر آن شده و به بیمارستانی در شهر اهواز و بعد به شیراز و پس از چند روز به مشهد آوردند .

واقعا مردم ایران بسیار با محبت و مهربان هستند ، آنچنان استقبالی چه در محل زندگی(مشهد) و چه در روستایی در آنجا متولد شدم از من کردند که واقعا شرمنده می‌شدم ، و از خودم بدم می‌آمد که چرا برای این زخم کم باید من  از جبهه برگردم، البته در دید همه نه این‌که جز تکریم و لطف چیزی دیده نمی‌شد، چون بلاخره من مجروح بودم، پایم با اثابت گلوله دشمن سوراخ و درمند بود، اما اصلا خود را لایق این‌همه را لطف نمی‌دیدم .

چند روزی از بازگشتم از نگذشته بود، که تصمیم گرفتم به جبهه برگردم ، تللاش می‌کردم که زمینه رفتن را فراهم کنم که خبر شهادت شهید سید مهدی اصغریان را شنیدم ، علاقه بسیار زیادی به این عزیز داشتم، زیرا اولا او طلبه بود و بعد هم سادات بود، تقریبا از کوچکی با هم دوست بودیم، و در چند سال اخیر خیلی بهم نزدیک ده بودیم، ضمن این‌که او با من جبهه آمد و لحظه لحظه جبهه به عنوان دوست و رفیق و بیسیم‌چی کنار من بود .

نمی‌توانستم باور کنم، با برادر خانمش که او نیز پاسدار بود، رفتم سردخانه بیمارستان امام رضا(علیه السلام) که اجساد مطهر جمعی از شهدا در آنجا بود ، با دیدن جسم پاک شهید اصغریان فورا شناختم ، زیرا شب  عملیات مشخصات  شهید اصغریان را با خط خودم روی لباسش نوشته بودم ، بدین ترتیب تا پایان مراسم تشییع و دفن این عزیز در مشهد ماندم .



[۱] – سنگرهای عراقی دو نوع بود ، نوع اول  متعلق به سربازان و درجه‌داران بود که تقریبا مشابه سنگرهای ما بود (که البته در رزمندگان اسلام بین سنگرهای  فرمانده  و غیر آن فرقی نبود )  نوع دیگر آن سنگرهای فرماندهی آنها که تفاوتهای زیادی نسبت به سنگرهای دیگر داشت ،  اولا : بیش از دو متر از سطح زمین پایین‌تر بود و دیوار این سنگرها با بلوک و سقفش با تلی از خاک رویش پوشیده شده بود ، دوما : بعضی از این سنگرها از  امکانات رفاهی بالالی مانند تخت ، تلویزیون و.. برخوردار بود .

[۲] –   شهید عصاریان از نظر جسته آنچنان هیکلی نداشت ، ولی در  شجاعت و بی باکی واقعا کم نظیر بود