تبلیغات
**شهدای زنده(جانبازان)** - *خاطره قسمت نهم*
**شهدای زنده(جانبازان)**
ماایستاده ایم *we Resist*
درباره ما

بسم رب الشهدا و الصدیقین
این وبلاگ در راستای ارزشها،عقاید و اعتقادات بنده به دین،نظام و ولایت که پیشکشی است به تمام ایثارگران به ویژه جانبازان عزیز کشورمان ایران.
دلی همرنگ طوفان داری ای دوست
نگاهی همچو باران داری ای دوست
سحر وقت نمازت روی تختت
قراری با شهیدان داری ای دوست
امام خمینی (ره):تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ماایستاده ایم
یادمان باشد که ما خون داده ایم.
یا علی
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت 02:35 ق.ظ نویسنده : شرمندگان

بعد از بهبود نسبی جهت مجوز اعزام دو باره به محل خدمتم رفته و از فرمانده پادگان درخواست بازگشت به جبهه را کردم و با مخالفت شدید ایشان مواجه شدم، ایشان بطور قاطع می‌گفت: ما كادر رسمی در پادگان كم داریم، شما زخمی هم هستی نمی‌توانم اجازه بدهم، خلاصه با خواهش و تمنّای زیاد با بازگشت به جبهه موافقت کرد، قبل از این‌که به منزل بروم، رفتم به یک عکاسی و یک قطعه عکس بزرگ  بعد برداشتم، بعد به منزل رفتم، به همسرم گفتم من دوباره دارم به جبهه بر می‌گردم، با تعجب و ناراحتی گفت: تو هنوز خوب نشدی چطور می‌خواهی بر می‌گردی جبهه، گفتم: آخر مطمئنم که اگر الآن نرم و مشغول کار بشم دیگر اصلا اجازه رفتن به من نمی‌دهند.

خلاصه با کلی نصیحت و دلداری همسرم کمی آرام شد، بعد قبض عکس را به او دادم و گفتم: عکس گرفتم برید از عکاسی بگیرید، البته بد کاری کردم که قبض را به او دادم، زیرا با فهمیدن این‌که عکس گرفتم، انگار باورشان شده بود که من دیگر بر نمی‌گردم، و لذا سخت پریشان و نارحت بود، باز دوباره شروع به نصیحت و دلداری کردم، ولی او اصلا راضی نمی‌شد.

صبح در حالی که با قهر و سر سنگینی با من حرف می‌زد، ساک جبهه‌ام را بست، واقعا از او خجالت می‌کشیدم، چون از اول زندگی همیشه برای من گرفتاری کشیده بود، در ابتدای ازدواج من با شرکت در کارهای انقلابی و درگیری‌های مخصوص آن دوران که همواره در شهرها و روستاهای اطراف مشهد و قوچان و تبلیقات انقلابی، و بعد دستگیری من توسط ساواک و رفتن به زندان و مشکلات فراوان آن دوران، که بیشتر اوقات خارج از خانه و دور از زن بچه بودم، بعد از پیروزی انقلاب هم که بحث بسیج و تلاش در همه صحنه‌های انقلاب را داشتم، که باز شب و روزم را وقف انقلاب نموده و بازهم دور از خانه و خانواده بسر می‌بردم، لذا باید هم خجالت می‌کشیدم.

بهر صورتی که بود او را راضی کردم و رفتم پادگان، آنجا برادران سپاهی گفتند چطور می‌خواهی بری جبهه ؟ گفتم نمی‌دانم، گفتند: اگر بری پایگاه نیروی هوایی و پرواز اهواز داشته باشه می‌توانی با پرواز بری، من نیز رفتم و خیلی با لطف با من برخورد کردند و همان روز با هواپیما به اهواز رفتم، در آنجا به مرکز تجمع نیرهای خراسانی رفتم و مسئول اعزام نیروها بنا به درخواست خودم مرا به بستان فرستاد.

غروب روز 10/10/1360 به بستان رسیدم، داخل ساختمان ستاد رفتم، بیشتر برادران ستاد مشهدی بودند،، و تقریبا همه مرا می‌شناختند، آنها از من خواستند که همان‌جا بمانم، ولی من راضی نشدم، به آنها گفتم اگر می‌خواستم کار ستادی بکنم همان مشهد و در  پادگان می‌ماندم ، سه روز در در حال انتظار ماندم، تا این‌که ولی الله چراغچی(ره) كه آن‌زمان معاون تیپ بود مرا دید، بعد از احوال‌پرسی به گفت: همین‌جا باش تا خبرت كنم، روز چهارم یكی از دوستان سپاهی به من گفت: نیاز به یک تیربار داریم، بیا بریم یك قبضه تیربار از مقر برادران اصفهانی بگیریم، با آن برادر رفتیم و تا تیربار را گرفیم نزدیک ظهر شد، در همین‌وقت برادر چراغچی دنبالم آمده بود و سفارش كرده بود كه به صفایی بگویید به چزابه برود.


( چزابه )

بعد از ظهر روز 14/10/60 به قصد رفتن به چزابه با برادران ستاد خدا حافظی كردم، مسیر رفتن چزابه را پرسیدم، و به طرف چزابه از كنار جاده بستان در حركت بودم، كه ماشینی کنارم نگهداشت و از من پرسید کجا می‌روی، گفتم چزابه، گفت من آنجا نمی‌روم، ولی تا سر راه نبعه می‌روم، بقیه راه را باید پیاده بروی، من سوار شدم، در مسیر راه بی‌وقفه اطراف جاده توپ و خمپاره می‌خورد، مطمئنا هیچ جایی از جاده سالمم نبود، ضمن این‌كه بعضی جاهای جاده بر لاثر اثابت موشک هواپیما و تخریب زیاد جاده از زیر جاده مسیر گذر زده شده بود، یعنی بارها و بارها از کنار جاده می‌رفت، بهر جهت سر راه نبعه مرا از ماشین پیاده کرد، پرسیدم تا چزابه زیاد مانده  ؟ گفت نه خیلی زیاد نیست.

حال در آن غروب نا آشنا، تنهای نتها زیر رگبار توپ و خمپاره، با دراز كش و بلند شوی لحظه به لحظه جلو می‌رفتم، البته کمی نگران بودم كه نكند اشتباه رفته باشم، و از خط دشمن سر در آورم، بهر جهت با نگرانی و اضطراب چشم به جلو دوخته و در جاده‌ای پر مخاطره و همواره زیر رگبار خمپاره به پیش می‌رفتم.

نزدیك غروب آفتاب فردی را از فاصله چند صد متری دیدم، بسیار با احتیاط و كم و بیش نگران كه آیا نیروی خودی یا دشمن است، آرام آرام بطوری که انگار در جبهه دشمن جلو می‌رم حرکت می‌کردم، تا این‌که چهره دلگرم‌كننده عزیز رزمنده‌ای را مشاهده كردم، جلو رفته و بعد از چاق سلامتی پرسیدم، تا چزابه چقدر مانده است؟ به فاصله حدود 500 متری و اولین خاكریز چزابه اشاره كرد و گفت: آنجا چزابه است. هنوز اذان مغرب را نگفته بودند كه به چزابه رسیدمكنار اولین سنگر دو رزمنده ایستاده بودند، آن‌ها با دیدن چهره خسته، گرسنه و تشنه من، با لبخندی دلنشین از من استقبال كرده و گفتند: ما كنسرو داریم باز کنیم، با جواب مثبت من یک کنسرو را باز كردند و بعد از خوردن آن محل سنگر فرماندهی را جویا شده و به آنجا رفتم.

جمعی اطراف سنگر فرماندهی در حال آماده شدن نماز مغرب بودند، فردی خوش صورت[1] با چهره‌ای خندان و در حالی كه ذكر صلوات بر لب داشت به طرف من آمد و پرسید: شما برادر صفایی هستید،  گفتم بله، با خوشحالی مرا در آغوش كشید بعد از احوال‌پرسی به داخل سنگر رفته و نماز جماعت را به امامت ایشان خواندیم، بعد از نماز به من گفت: شما باید فرماندهی گروهان ابوذر را به عهده بگیری، از فرمانده قبلی این گروهان سئوال كردم گفت: موقعیت چزابه بسیار حساس است و فردی همچون شما را می‌طلبد، من قبول نمی‌كردم، ایشان فرمود: شما شرعا موظف به پذیرش هستی ! چون امروز آقای چراغچی(معاون تیپ) اینجا آمده بود و شما را به من معرفی كرد و گفت او را امروز به چزابه می‌فرستم.

من با عذر خواهی از فرماندهی قبل كه واقعا پسر مخلصی بود، با شناسایی منطقه و توجیه كامل از موقعیت خودی و دشمن كار را آغاز كردم، روزهای اول را به شناسایی موقعیت استراتژی منطقه و راههای نفوذ دشمن با رفتن به محلهای مورد نظر پرداختم.

چند روز اول ضمن شناسایی محل، نیروها تحت امر را هم مورد توجه قرار دادم، از جایی كه چزابه یك محل بسیار حساس و استراتژیك بود، دشمن وجب به وجب آن‌را شب و روز زیر رگبار توپ و خمپاره قرار داده بود، این امر ضمن گرفتن تلفات زیاد، موجب تضعیف روحیه بعضی از نیروها هم شده بود، لذا با پی بردن این نكته با طرح آن با برادر صبوری به این نتیجه رسیدیم كه با هماهنگی با خطوط همجوار نیروها را تعویض كنیمبه این ترتیب هر چند روز تعدادی از نیروها را به اطراف برده و تعویض می‌كردیم، این كار یك خوبی داشت و یك بدی، خوبی آن، تازه نفس بودن آنها بود، اما بدی آن این بود كه آنها خود را نیروی ما نمی‌دانستند و بعضی از آنها با كوچكترین ناراحتی تقاضای برگشت به محل قبلی خود داشتند. بهر جهت شبها و روزهای بسیار دشوار چزابه با اتفاقات خاص خود می‌گذشت.

یكی از شبهای چزابه با آقای صبوری تصمیم گرفتیم راس ساعت 12 شب، همه نیروها را روی خاكریز جمع کرده، و با فریاد الله اکبر و لااله‌الاالله با صلاحهای مختلف حدود 15 دقیقه تیر اندازی كردیم، دشمن ترسیده بود و بسیاری از آنها فرار كرده بودند كه دو نفر از آنها یا به اشتباه و یا جهت تسلیم شدن به سپاه اسلام نزدیك خط مقدم ما گشته و تسلیم شده بودند، با سئوال و جواب از این دو عراقی به این نكته پی‌برده شد كه دشمن با استقرار نیروهای بسیار زیادی به فرماندهی خود صدام قصد حمله به چزابه را دارند.

اطلاع از حمله دشمن تغییراتی در نوع كار ما در خط ایجاد نمود، از آن شب قرار شد گروهای استراق سمع[2] گذاشته و از مناطق آسیب پذیر محافظت شود، بر این اساس از جایی كه طرف راست ما نیروی ارتش مستقر بود و خاطرمان از آنجا جمع بود، گوشه چپ چزابه را كه كنار باتلاق هم بود برای استراق مفیدتر تشخیص داده شد، لذا هر شب خودم سه نفر از نیروهای زبده را بعد از سفارشات لازم به محل استقرار ‌برده و برمی‌گشتم.

نیروهای زیادی داوطلب رفتن به استراق سمع بودند، فرماندهی از بین افراد داوطلب كسانی را كه بیشتر مورد شناخت بود را برای استراق انتخاب می‌كردند، براین اساس بعضی از برادران مخلص بسیجی ناراحت از نرفتن به استراق، این امر را تبعیض بین رزمندگان دانسته و اعتراض می‌كردند.

روزها و شبهای بسیار سخت چزابه به زیبایی هر چه تمام‌تر می‌گذشت تا در تاریخ 16 بهمن 1360 دشمن از قسمت راست چزابه و موضع ارتش (كه خاطر ما جمع بود) حمله كرده و با نفوذ در مواضع ارتش، ما را نعل اسبی محاصره كردند، طوری كه بعد از نماز مغرب وقتی نیروهای دیدبانی مرا با تعجب صدا زدند كه پشت سر ما درگیری است، من با حیرت آتش شدیدی را در موضع ارتش و در اصل طرف غرب چزابه و در پشت سر نیروهای ما، بین نیروهای ارتش و دشمن مشاهده می‌شود، با تماس با قرارگاه كه نزدیك درگیری بود متوجه شدیم كه نیروهای دشمن با حمله به مواضع ارتش و عقب‌نشینی آنها ما را نعل اسبی محاصره كرده است.

با این اتفاق مشكلات زیادی برای ما ایجاد شده بود، اولا: راه مراسلاتی ما بسته شده بود، دوما: نیروی كافی برای محافظت این‌همه جا كه بایستی دور تا دور چزابه را می‌چیدیم نداشتیم، سوما: به علت بسته شدن راه دچار كمبود مهمات، غذا و آب می‌شدیم
بهر حال با فاصله زیاد نیروها را چیدیم و تا صبح مراقب بودیم، دشمن تا صبح به محل اسقرار ما حمله نکرد، البته تحرکات آنها به وضوح مشاهده می‌شد، اما برای یک فرمانده با آن نیروی بسیار کم و مهمات نا چیزی که داشتیم، بجز تدبیر در نگهداری همین مقدار نیرو و محافظت با چنگ و دندان از محل، آنهم با دادن روحیه و مراقبت بسیار شدید از تحرکات دشمن و خواندن دست او و ایستادگی تا پای جان چیزی نمی‌ماند.

روز 17 بهمن در حالی که چند شب بیدار خوابی شدید داشتم و با توجه به این‌که شب گذشته هم تا صبح با اضطراب به این طرف و آنطرف دویده  بودم، واقعا دیگر هیچ توان و نیرویی برایم نماده و حتی قدرت  ایستادن نداشتم، ولی با هر زحمت و مشقتی که بود بسیار با دقت سعی می‌کردم همه جا را زیر نظر داشته باشم، لذا بی‌وقفه به این سو و آن سو رفته و از نیروها  سرکشی کرده و حتی المقدور راهنمایی و روحیه می‌دادم.

هر چه می‌گذشت تعداد نیروهای دشمن بیشتر و بیشتر می‌شد، زیرا همان‌گونه که آن اسیر عراقی گفت: صدام با ده هزار نیرو به چزابه حمله کرده بود، زیرا اینجا تنها راهی بود که دشمن می‌توانست، در صورت پیروزی به منطقه دشت آزادگان و شهرهای بستان و سوسنگرد و... دست یابد، لذا باید با همه توان جلوی حرکت دشمن را می‌گرفتیم.

تعداد افراد ما بسیار کم بود و آب و غذا و سلاح ما بسیار ناچیز بود، راه مراسلاتی هم بسته بود و نمی‌شد آب و غذا و مهمات بیاورند، لذا باید روحیه رزمندگان را بهر شکلی که شده حفظ می‌کردیم، با همه ناتوانی و خستگی که داشتم این‌سو و آن سو می‌رفتم و از نیروها سرکشی می‌کردم، با رفتن کنار آنها و دست به شانه مردانه آنها زدن و گفتن خسته نباشی دلاور، و همراه آنها تیر به‌طرف دشمن انداختن به آنها روحیه بدهم.

اما توفیق زیادی در همراهی این دلاور مردان نداشتم، چون حدود ساعت 11 صبح داخل سنگر فرماندهی با بیسیمی كه باطری آن تحلیل رفته و بسیار با زحمت می‌شد تماس گرفت، سعی بر تماس با پشتیبانی جهت تهیه آتش روی دشمن بودم که فریاد برادر صفایی برادر صفایی یکی از رزمندگان سنگر دیدبانی مرا که از پرت خستگی پلکهایم به زور باز و بسته می‌شد را به خود آورد، با عجله به طرف  سنگر دیدبانی دویده و دیدبانان با نگرانی مرا متوجه حمله سیل آسای تانک‌ها و زره‌پوش دشمن كردند، که آنها با تمام قوا بر طرف ما حمله کرده بودند.