تبلیغات
**شهدای زنده(جانبازان)** - *خاطره قسمت دهم*
**شهدای زنده(جانبازان)**
ماایستاده ایم *we Resist*
درباره ما

بسم رب الشهدا و الصدیقین
این وبلاگ در راستای ارزشها،عقاید و اعتقادات بنده به دین،نظام و ولایت که پیشکشی است به تمام ایثارگران به ویژه جانبازان عزیز کشورمان ایران.
دلی همرنگ طوفان داری ای دوست
نگاهی همچو باران داری ای دوست
سحر وقت نمازت روی تختت
قراری با شهیدان داری ای دوست
امام خمینی (ره):تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ماایستاده ایم
یادمان باشد که ما خون داده ایم.
یا علی
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت 02:44 ق.ظ نویسنده : شرمندگان

((قسمت پایانی خاطرات جنگ و جانبازی سردار صفایی ))

روز اول مجروح شدن

آنچه در اینگونه مواقع با توجه به نبود امکانات از فرمانده بر می‌آید، این‌که با تدبیر از آنچه دارد استفاده نموده و با مقابله عاقلانه با تاکتیک دشمن نقشه آنها نقش بر آب کرد، و از همه مهم‌تر این‌که با دادن روحیه به نیروها قدرت مقابله را بالا برد.

از جایی‌که رزمندگان ما معتقد به آینی هستند که برای مجاهد فی‌سبیل و کشته آن شهید در راه خدا می‌باشد، لذا روحیه دادن به آنها بسیار راحت است، منهم با همه توان با خواندن آیات و روایات و زدن مثال از مقابله دلاورمردان مجاهد كه در سوسنگرد با دستی خالی مقابل 70 تانك دشمن ایستادگی نموده و آنها را زمین‌گیر كردند، در حال روحیه دادن نیروهایم بودم که با یك تیربار سیمینوف از طرف چپ چزابه رگبار گلوله‌ای به طرف من شلیك شده و با اثابت چند گلوله به ناحیه گردنم، مجروح شده، و از بالای خاکریز به پایین پرت شدم.

لحظات بسیار خاص و حساسی بود، واقعا مشابه یک چنین حالاتی را در طول زندگی مشاهده نکرده و هیچكس نمی‌تواند ببیند، در حالی كه بی‌تحرك گوشه‌ای افتاده بودم، از هر سو گلوله و خمپاره دشمن اطرافم به زمین می‌‌خورد، در همین حال چند نفر چون پروانه گرد من می‌چرخیدند و فریاد می‌زدند برادر صفایی زخمی شد، یكی از نیروها كه از اهالی طرقبه مشهد بود، جهت جلوگیری از اثابت تركش توپ و خمپاره به من خودش را روی من انداخته و با گریه و ناله‌ای جانسوز تند تند از خدای  تعالی استدعای كمك می‌كرد، در همین حال پلك‌های چشم من آرام آرام سنگینی كرده و داشت بسته می‌شد.

لحظاتی بعد من بیهوش شده و همه خیال كردند كه شهید شدم، لذا به علی مردانی(فرمانده گردان) خبر می‌دهد كه صفایی به شهادت رسید، او دستور داده بود كه فورا او را به پشت خط انتقال دهید، كه دیدن جنازه او موجب تضعیف روحیه نیروها می‌شود، لذا مرا با یك ماشین تویوتا لانكروس بین اجساد مطهر شهدا كه به پشت جبهه می‌بردند انداخته و به پشت جبهه و قرارگاه المهدی بردند و مدتی در بین اجساد شهدا بودم، حتی گلاب و عطر هم روی من ریختند، اما یكی از بهیاران موقع بسته‌بندی اجساد مطهر شهدا جهت انتقال به سرد خانه، متوجه تغییر چهره من با دیگر شهدا شده و فریاد این رزمنده زنده است را سر داده و فورا پزشك روی سرم آمده و مرا جدای از آن كاروان نموده و به سویی دیگر غیر از همجواری شهدا بردند

اولین روز بیمارستان

روز 22 بهمن در حالی كه گاه باهوش و گاه بیهوش می‌شدم، و به‌‌مناسبت همان‌روز كه از لسان اما خمینی(ره) یوم الله نامیده شده است، عده زیادی ملاقات كننده جهت دیدار مجروحین به بیمارستان نمازی شیراز آمده بودند، و من كه هنوز كاملاً بهوش نیامده بودم و صدای افراد را نا مفهوم احساس می‌كردم، و صداها مرا بسیار اذیت می‌کرد، و توان گفتن حرفی و سخنی را نداشتم، و می‌شود گفت که روز پر غوغایی را می‌گذراندم.

البته نه این روز که بیمارستان شلوغ بود، بلکه تمام این شبها و روزهای اول مجروحیت بسیار سخت و دشوار بود، زیرا در چند روز كه بیهوش بودم بر اثر عدم مراقبت 9 جای بدم زخم شده بود، و تب و لرز و درد شدیدی بر اثر عفونی شدن زخم‌های جبهه و آن‌ها كه جدیداً در بدم  ایجاد شده داشتم، و افزون بر آن به دلیل تب زیاد، خواب‌های وحشتناکی كه معمولا افراد در این حالت دچار آن می‌شوند، موجب افزایش مشکلات آن روزهای بسیار سخت شده بود.

در همین ایام و حالات بیهوش و بهوش كه حرف‌های نا مفهومی بر زبان جاری می‌كردم، یكی از پرستاران افتخاری[1] روی سرم در حالی كه دهان مرا تمیز می‌كرد، مرا صدا می‌زد، می‌گفت:

برادر، برادر، صدای مرا می‌شنوی؟

من با زحمت جواب دادم بله.

پرسید: می‌توانی اسمت بگی؟

گفتم: غلامحسین صفایی.

پرسید: از کدام شهر هستی؟

گفتم: مشهد مقدس.

پرسید: می‌توانی یک شماره تماس با خانواده را به من بدی؟

گفتم: بله، و لذا شماره منزل دایی محمد ابراهیم مسلم دوست را که واقعا دایی خوبی بود دادم.

چند روز بعد برادرم رحمان آمد، و روز بعد مادرم، پدر خانمم، دایی مجتبی و قنبر(همسر خواهرم) به شیراز آمده و در بیمارستان به ملاقاتم آمدند، واقعا نگاه‌ها و برخوردهای آن‌ها دیدنی بود.

اما در این میان برخورد مادرم كه فوق العاده به من علاقمند بود، به قول خودش كه بارها حتی به خواهران و برادرانم می‌گفت: من در دنیا هیچ‌كس را به اندازه غلامحسین دوست ندارم، و موقع اعزام به جبهه به‌من گفت: غلامحسین تو داری می‌ری به جبهه بر خدا به‌همراهت، ولی بدان اگر خدای نکرده تو كارت بشه من می‌میرم، که واقعا مرا منقلب کرده و فریاد مرا بلند کرد، حال داشت مادرم می‌آمد.

واقعا نگران حال او بودم، با خود می‌اندیشیدم که الان مادرم بیاید مرا در این حال ببیند می‌میرد، چون کسی که آ‌ن‌گونه علاقمند به فرزندش می‌باشد، چگونه می‌تواند فرزندش را با این وضعیت اسفبار  ببیند، لذا برخورد او واقعا دیدنی و قابل تامل بود.

اگر با نگاه عاطفی و رابطه مادر و فرزندی در چنین لحظاتی نگاه کنیم، معمولا هر مادری حتی كم عاطفه‌ترین آن‌ها، با دیدن فرزندش، آن‌هم با این وضعیت رقت‌بار باید داد و فریادش  بلند شده و به قول معروف بیمارستان را روی سرش می‌‌گذاشت، و با آن شدت علاقه‌ای كه بمن داشت باید همچون جسدی بیجان بیهوش گوشه‌ای می‌افتاد، واقعا نگاه و برخوردش دیدنی و قابل تحسین بود، یا برادرم كه من از كودكی برای او و دیگر خواهران برادرانم هم برادر و هم پدر بودم، می‌طلبید كه سر به دیوار گذاشته و صدای ضجّه‌اش گوش فلك را كر می‌كرد، اما اگر چه حزن و اندوه در همه رفتار، كردار و گفتار او هویدا بود، ولی كاملا آرام و بی‌صدا با نگاه‌های معنی دار به جسم بی‌حركت من نگاه می‌كرد و زیر لب چیزهایی می‌گفت كه جز خدا کسی نمی‌داند چی می‌گفت.

آری در حالی كه برادرم، عمو و دیگران اطراف تختم حلقه زده بودند و سكوت معنی داری فضای اطاق را فرا گرفته بود، و مادرم كه بغض در گلویش كاملا آشكار بود، بالای سرم  ایستاده و با دست مهربان مادرانه‌اش سرم را نوازش می‌كرد، و با همه وجود و احساسات به درگاه ایزد منان با استغاثه زیبایی زیر لب می‌گفت: خدایا شكرت، خدایا شكرت، بعد از لحطاتی با سئوالی معنی داد پرسید:

مادر جان چی شده ؟
در نهایت ضعف و ناتوانی گفتم:

چیزی نیست، ناراحت نباش، هر چه خدا خواسته همان شده است، و او همچنان بهت‌زده و اندوهگین با سكوت و نگاه پر معنایی سر تا پای مرا بر انداز می‌كرد و زیر لب پی‌پی می‌گفت: خدایا شكر.

از نگاه و رفتار مادرم معلوم بود، كه یك دنیا سوال دارد، ولی انگار در جوابی كه من به او داده‌ بودم، بسیاری از جواب‌ها را دریافته است،

آری « رضایت خدای تعالی» همان‌كه خود او در مجالس اهل‌بیت، در شیر پاكش با عشق به الله و به اهل‌بیت عصمت و طهارت به من داده بود، را از من جواب گرفته بود، همان‌كه او عمری عملا به‌من آموخته بود، آری زنده نگهداشتن فطرت الهی و عشق به خداوندY و اهل‌بیت عصمت و طهارت علیهم السلام، لذا کنار تختم نشست و سرش روی دستم گذاشت و آرام آرام گریست.

آری ساعت اول ملاقات تقریبا با سكوت‌های پر معنایی می‌گذشت، آرام آرام سراغ از نوع مجروحیتم پرسیدن و من گفتم: هنوز نمی‌دانم دقیقاً چی شدم! سپس از زخم‌هایی كه بر اثر گلوله ایجاد شده پرسیدند، گرفتم: ظاهرا یك زخم بیشتر ندارم و آنهم در گردنم می‌باشد.

مادرم دست‌های بی‌تحرك مرا از روی تخت بلند كرد و دید تشک زیر دستم پر خون است، گفت: دستت هم زخمی است، گفتم: نمی‌دانم، شاید دستم هم تركش خورده است، دست دیگرم را هم كه بلند كردند و دیدند که زیرش خونی بود، مادرم با تعجب گفت: این دست هم زخمی است، با كنجكاوی پاها را هم بلند كرده و با ناراحتی گفتند: پاها هم زخمی است؛ دیگر مادرم نتوانست تحمل كند، كنار تختم نشست و با حرف‌های محبت آمیز و ناله‌های جانسوز ابراز احساسات می‌كرد، و می‌گفت: قربونت بشم مادر، تو که همه جای بدنت زخمی است!

هنوز نمی‌دانسیم این زخم‌ها چیست، فردی كه بعد متوجه شدیم سوپر وایزر بخش است با قصد دلداری مادرم كنار تختم آمد، وقتی از زخم‌های دست‌ها و پاها مطلع شد، با ناراحتی گفت: پرستار این مجروح كی بوده ؟ پی‌ در پی این سخن را تكرار می‌كرد، تا این‌كه فردی آمد، و بعد از لحظاتی با فریادهای اعتراز آمیز سوپروایزر متوجه شدیم كه این زخم‌ها بر اثر عدم رسیدگی و بی‌توجهی پرستار مراقب من به وجود آمده است.

این امر موجب كنجكاوی بیشتر شده، و لذا با بلند كردن من و وارسی پشتم تازه متوجه شدند كه سه زخم دیگر هم در پشتم به وجود آمده است، رنگ و روی پرستان حسابی بهم خورده و واقعا نگران و مظطرب بود، كه من سوپر وایزر را صدا زده و از او خواهش كردم چیزی به او نگوید، اگر چه ایشان نمی‌پذیرفت، و از عملكرد پرستار ابراز ناخشنودی می‌كرد، اما كمی بعد با شنیدن حرفهای من که از او خواهش می‌کنم به‌او چیزی نگویید، ایشان آرام شد و رفت.

روز بعد به دستور پژشک مرا در یک اطاق خصوصی بستری کردند، و همگی به غیر از مادر و برادرم به‌مشهد برگشتند، لذا چند روزی در این اطاق تحت مراقبت بودم، با وجود این‌همه زخم‌ها كه ایجاد شده بود، و با دردهای طاقت‌فرسای گردنم، تب و لرز عفونت‌های ایجاد شده، بسیار شب و روز دشواری می‌گذشت، از این گذشته تحمل ناراحتی برادر و مادرم که در غربت و گرفتاری جسمی من، بی‌اندازه به آن‌ها سخت می‌گذشت، مرا به‌این وا داشت که تصمیم بگیرم، درخواست رفتن به مشهد را بکنم.

با این وصف، صبح دكتر كه روی سرم آمد، درخواست ترخیس از بیمارستان و اعزام به مشهد را كردم، و دكتر سخت مخالفت كرد و اجازه هیچ تحركی را نمی‌داد، اما با اسرار خودم و مادر و برادرم دکتر به این شرط كه مسئولیت هر حادثه‌ای را بپذیریم، قبول کرده و دستور اعزام به مشهد مقدس را در روز 2 اسفند 1360 داد،

برادرم به دفتر سپاه در بیمارستان رفته و اعزام به مشهد را مطرح کرد، لذا صبح اعلام کردند بلیط آماده است، برادران سپاه به‌همران خواهران کمک‌بهیار افتخاری بیمارستان به اتفاق برادرم زمینه بردن مرا به فرودگاه شیراز فراهم کردند، و با احتیاط فراوان روی یک بارانکادر گذاشته و به‌وسیله یک آمبولانس بیمارستان را ترک کردیم.

روز عجیبی بود، فردی که چند خانواده را اداره می‌کرده، حال روی بارانکارد ناتوان و بی‌تحرک افتاده است، و نیاز به یاری دیگران برای حرکت دارد! خیلی ناراحت کننده بود، بهر جهت تقدیر این‌حقیر این‌گونه رقم خورده بود، و تسلیم قضا و قدر پروردگارI رمز اطاعت و بندگی پروردگار عالمیان است و یک مجاهد فی‌سبیل الله باید آن‌را با همه وجود نشان دهد.

به‌همین جهت با یاد و ذکر خداوند جل جلاله و راضیبه رضای خالق منان سوار آمبولانس در خیابان‌های شیراز در حالی که در تکان‌های حرکت ماشین سخت درد آزارم می‌داد و صدای آژیر روی اعصابم اثر منفی می‌گذاشت، در حالی که برادر و مادرم کنارم مواظب من بودم، در سکوت و آرامش مسیر طی می‌شد، تا به فرودگاه شیراز رسیدیم.

با استقبال بسیار خوب خدمه و خلبان هواپیما در حالی‌که سه صندلی آن را برای من بالانكادر بسته بودند و مرا روی آن‌جا گذاشتند و از هر سو محکم مرا بستند و عازم مشهد مقدس و جوار بارگاه ملكوتی حضرت ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا علیه السلام شدیم.

جمع زیادی در سالن انتظار منتظر ورود ما بودند، و برای همه لحظات بسیار سختی بود، چون فرد محبوب بین خانواده و در اصل پدرشان روی برانکارد ناتوان و بی‌تحرک افتاده ببینند سخت و دشوار است، اما آمبولانس تا كنار هواپیما آمده بود، مرا سوار و از درب مخصوص به طرف داخل شهر حرکت كرد، بیرون فرودگاه مادر و برادرم از راننده خواستند كه كمی صبر كند تا استقبال‌كنندگان برسند، او هم قبول نموده و كنار خیابان در هوای سرد اسفند ماه مشهد توقف كرد.

همه با اشتیاق دیدن من دوان دوان به طرف آمبولانس می‌دویدند، چون هوا سرد بود نمی‌شد درب آمبولانس را باز نگه دارند، لذا افراد كه بعضی از آنها گربه و ناله جانسوزی می‌کردند، همچون پروانه در اطراف آمبولانس تلاش داشتند هر طور هست مرا ببینند، اگر چه خیلی ها موفق به دیدن من نشدند، اما راننده خواهش كرد كه اجازه بدهید حركت كنیم، و سپس به طرف بیمارستان امداد حركت كرد.

باز خیابان‌های شلوق شهر و تنی دردمند و صدای هیاهوی ماشین‌ها و آژیر آمبولانس و دل پر غوغای من و همراهانم و قلبی آکنده و دلباخته زیارت حضرت ثامن الحجج، ولی بدون اجازه و حتی توانایی رفتن در حریم با صفای مولای غریبمان، در جلوی درب بیمارستان امداد توقف نمود، و چند تن که انگار منتظر ورود آمبولانس بودند مرا به داخل برده و در یك اطاق خصوصی بستری نمودند.