تبلیغات
**شهدای زنده(جانبازان)** - مطالب اسفند 1393
**شهدای زنده(جانبازان)**
ماایستاده ایم *we Resist*
درباره ما

بسم رب الشهدا و الصدیقین
این وبلاگ در راستای ارزشها،عقاید و اعتقادات بنده به دین،نظام و ولایت که پیشکشی است به تمام ایثارگران به ویژه جانبازان عزیز کشورمان ایران.
دلی همرنگ طوفان داری ای دوست
نگاهی همچو باران داری ای دوست
سحر وقت نمازت روی تختت
قراری با شهیدان داری ای دوست
امام خمینی (ره):تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ماایستاده ایم
یادمان باشد که ما خون داده ایم.
یا علی
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 07:15 ب.ظ نویسنده : شرمندگان

خاطرات قسمت هشتم

[ آغاز عملیات ]

رزمندگان طبق سازماندهی مشخص شده هر گروه و دسته‌ای با راهنمایی فرماندهان به طرف محل مورد نظر حرکت کردند ، حدود ساعت ۲۳ به محل قرار  رسیدیم ، جمع زیادی از وسط محور مین که قبلا در حد یک متر ارض برای عبور پاکسازی شده در حال حرکت بودند ، صف بسیار طولانی‌ای از مجاهدان فی سبیل الله مقابلمان بود ، در وسط مسیر ، یعنی حدود ۵۰۰ متر مانده به خط دشمن بوی مشمئز کننده‌ای به مشام می‌رسید ، پرسیدم این چه بویی است ، گفتند بوی لباس سوخته و گوشت سوخته  یکی از رزمندگان فداگار است .

ماجرا از این قرار بود که یکی از برادران ظاهرا به بیرون از محور باز شده افتاده و با مین منور که بسیار پر نور است برخورد کرده و منفجر شده بود ، پر واضح است روشن ماندن این مین تبعات بسیاری بدی به دنبال می‌آورد ، اولا : احتمال لو رفتن عملیات را دارد ، دوما : آن خیل رزمندگان که به ستون در حال حرکتند اگر به گلوله بسته شوند فاجعه بزرگی به بار می‌آید ، بهر حال از بین عاشقان ، دلباخته‌ای صف رزمندان را می‌شکافت و خود را روی مین منور می‌اندازد و به عشق مو لایش پروانه وار می‌سوزد و تا آخرین لحظه شهادت جز یا مهدی u و یا زهرا (س) و یا حسین u سخنی بر لب نمی‌آورد .

از شتابزدگی دشمن در تیر اندازی‌های پی‌در‌پی اینگونه بر می‌آمد که مشکوک به حضور رزمندگان اسلام  شده‌اند ، زیرا بدون توقف به طرف ما تیر اندازی می‌کردند ، شاید چند بار گذر گلوله‌ای را از بین موهایم احساس کردم  ، اورکتم را روی کوله پشته‌ام  بسته بودم ، بعد از پایان عملیات دیدم چند سوراخ در او ایجاد شده بود .

حدود صد متری خط مقدم دشمن رسیده بودیم که یک تیر بار بعثی‌ها بدون وقفه و بسیار خطرناک به طرف نیروها تیر اندازی می‌کرد ، واقعا کسی نمی‌توانست سرش را بلند کند ، با حیرت و کمی وحشت‌زده  سرم به زمین چسبانده و جلو را نگاه می‌کردم ، یکی از رزمندگان با دستور فرمانده‌اش سینه خیز به طرف خط دشمن حرکت کرده و چیزی نگذشت که تیربار خاموش شد . لحظه‌ای بعد با تکبیر رزمندگان  اسلام خاکریز دشمن به تصرف نیروها  در آمده و هر گروه طبق برنامه‌های قبلی به سوی هدف مورد نظرشان حرکت کردند .

 گردان ما اطراف جاده سوسنکرد بستان حرکت می‌کرد ، من و آهنی با فریادهای بلند ، نیروها را تشویق به حرکت می‌کردیم که یک تانک دشمن از بین سنگرهای خط مقدم دشمن با سرعت به طرف جاده در حرکت بود که با او درگیر شدیم ، در همین حال یک تیر به ران پای چپم اصابت کرده و زمین‌گیر شدم .

با خاموش شدن فریادهای تشویق من ، آهنی نگران مرا صدا کرده و خود را روی سر من رساند و با افسوس مرا نگاه کرده و کنارم نشست ، سئوال کرد : چه شده ؟ کجات زخمی شده ! گفتم ران پای چپم ، می‌خواست بچه‌های امداد را خبر کنه که با  اصرار از او خواستم که نمی‌خواهد ، زیرا زخم خیلی کاری نبود ، با ناراحتی و نگرانی آخرین دیدار خود را با هم کرده و از من جدا شده و رفت .

[ مبارزه با نفس ]

 وسوسه عجیبی وجودم را فرا گرفته بود  ، در حالی که زخمم کمی خونریزی داشت و آنچنان دردی نداشت ، ولی شیطان و نفس اماره عجیب وسوسه‌ام می‌کرد که تو مجروح شدی و.. برگرد، از سویی دیگر وقتی به مشکل و دردی که داری فکر کنی، درد سراغت می‌آید، بهر جهت عنایت خدای تعالی یاریم کرده و پرخاش‌های از عمق جان را بر نفس فرو آوردم ، با خود دعوای مفصلی کردم ، که ای بی‌عرضه بی‌لیاقت، حالا موقع امتحان پس دادن است ، آنجا جبهه جنگ و عملیات و جهاد درا راه خدای تعالی، و این تو که گرفتار یک زخم کوچک در پایت و بازگشت به بستر استراحت ! چیزی نگذشت که بخود آمده و با خود می‌گفتم صفایی برخیز که اینجا جایی است‌که باید ثبات قدم و صبری که ویژه یک مجاهد است را به اثبات برسانی .

با عنایت خدای تعالی بر نفس غلبه کرده و لنگان لنگان حرکت کردم ،  چیزی جلو نرفته بودم که یکی از دوستان به نام عصاران به من رسید ، با ناراحتی سئوال کرد : چه شده ، گفتم پایم تیر خورده است ، اما چیز مهمی نیست ، گفت مواظب باش عفونت نکند ، گفتم : نه انشاءالله ، گفت با من می‌توانی حرکت کنی ؟ گفتم سعی می‌کنم، لذا او جلو حرکت کرد و من لنگان لنگان پشت سرش می‌رفتم، تا به سنگرهای فرماندهی و پشتی‌بانی عراق رسیدیم . هنوز عراقی‌ها خواب بودند ، معلوم بود که اگر اینها بیدار شوند ، برای بچه‌هایی که دشت سوسنگرد پراکنده بودند خطرناک بود ، پس باید این مانع از سر راه برداشته می‌شد .

عصاران از من پرسید : چراغ قوه نداری ، گفتم چرا ، گفتم بیا از داخل کلی پشتی بردار ، برداشت و گفت : بیا بریم سنگرهای عراقی‌ها را پاکسازی کنیم که ممکن است از پشت به بچه‌ها حمله کنند، از اینجا به بعد یا او با چراغ قوه داخل سنگر[۱] جلو می‌رفت و من با فریاد (تحل تحل ..) عراقی‌ها را به بیرون از سنگر می‌خواندم و یا من جلو چراغ قوه می‌انداختم و او با فریاد عراقی‌ها را به بیرون می‌خواند .

آری آرام آرام طلوع فجر را احساس می‌کردیم ، بسیاری را می‌دیدی که در حال وضو ساختن هستند ، و در همان وضعیت حمله ضمن این‌که عده‌ای می‌جنگیدند، جمعی را می‌دیدی که در جای جای جبهه مشغول  عاشقانه‌ترین  نماز و راز و نیاز با معبود هستند .

[ تضعیف روحیه ]

 تقریبا به آخرین سنگرهای فرمان دهی و نزدیک شهر بوستان می‌رسیدیم که چند نفر از افسران عراقی پشت تل خاکی سنگر گرفته و به‌شدت مقاومت می‌کردند ، وقتی من و عصاران به آنجا رسیدیم، چند نفر از رزمندگان زخمی و شهید شده بودند ، عصاران از یک سو و من از سوی دیگر به طرف عراقی‌ها حرکت کردیم ، فریاد همه به نرفتن به جلو و این‌که چند نفر شهید و زخمی شدند بلند شد ، من با ناراحتی گفتم ، باید همه را بکشند بعد کاری بکنیم، گفتم : هیچ راهی جز جلو رفتن و خاموش کردن مقاومت این چند تن وجود ندارد ، به صورت سینه خیز جلو می‌رفتم که عراقی‌ها به علامت تسلیم دست‌هایشان را بلند کردند ، بلند شده و با عجله جلو رفتم ، دیگر رزمندگان که دق دلی از اینها داشتند اطراف‌شان را گرفتند و آنها را کشتند .

اندکی گذشت، به‌خودم آمدم که عصاران کجا رفت، هر چقدر صدا زدم و گشتم این عزیز خدا را ندیدم ، کاملا فکر من متمرکز پیدا کردن او بود، دیگر نگران شده و ناراحت مضطرب به  این سو و آن سو نگاه می‌کردم، که فردی را که قیافه‌ عصاران را داشت را از دور دیدم که به صورت روی زمین افتاده بود ، جلو رفته و با احتیاط او را برگرداندم ، با ناباوری چهره زیبا و آرام شهید عصاران دیدم ، بی‌رمق و ناراحت کمی کنار جسم معصوم این عزیز نشستم، واقعا رمق حرکت هیچ کاری را نداشتم، با انداختن چفیه روی صورت او به آرامی با نگاه‌های تاسف بار از او دور شدم .

شهادت این شیر مرد[۲] عجیب بر روحیه من تاثیر گذاشت ، بی‌خوابی شب گذشته و خستگی راه و درد زخم پایم حالا  اثر کرده بود ، بهر جهت جلو می‌رفتم تا به قرارگاه تیپ امام رضا علیه السلام (المهدی) رسیدم ، کنار درختی با زحمت نشستم ، کمی که آرام گرفتم ، می‌خواستم از جای برخیزم که چند گلوله توپ به همان اطراف که چند ماشین از دشمن بجای مانده بود اصابت کرد ، احساس کردم که اگر کاری نکنم همه ماشین‌ها از بین می‌روند، برای جا بجا کردن ماشین‌ها از جای بلند شده و با هر زحمتی که شده چند ماشین را جابجا کرده و راه افتادم .

تقریبا عملیات طریق القدس به پایان رسیده و با عنایت پروردگار سبحانه و تعالی به همه اهداف از پیش تعیین شده رسیده بودیم ، گروه گروه از رزمندگان را در گوشه و کنار دشت بوستان می‌دیدی که در حال استحکام مواضع بودند ، همانچنان دنبال نیروهای خودم می‌گشتم، ولی آنقدر منطقه عملیات گشترده بود که کمتر کسی را یافتم .

چیزی به غروب آفتاب نمانده بود که جمعی از برادران که متوجه پای زخمی من شدند ، سئوال کردند چه شده؟ گفتم چیز مهمی نیست، یک تیر به پایم خورده و از آن طرف بیرون رفته ، گفتند کی ، گفتم دیشب ، همه با تعجب گفتند از دیشب هیچ کاری برای این زخم نکردی ؟! گفتم نه ، گفتند خطر داره و.. ، اسرار آنها توی دل مرا خالی کرده و با ماشین غنیمتی که با زحمت آن اسرار آنها توی دل مرا خالی کرده و را روشن کردند، من و چند نفر دیگر از زخمی‌ها سوار بر آن شده و به بیمارستانی در شهر اهواز و بعد به شیراز و پس از چند روز به مشهد آوردند .

واقعا مردم ایران بسیار با محبت و مهربان هستند ، آنچنان استقبالی چه در محل زندگی(مشهد) و چه در روستایی در آنجا متولد شدم از من کردند که واقعا شرمنده می‌شدم ، و از خودم بدم می‌آمد که چرا برای این زخم کم باید من  از جبهه برگردم، البته در دید همه نه این‌که جز تکریم و لطف چیزی دیده نمی‌شد، چون بلاخره من مجروح بودم، پایم با اثابت گلوله دشمن سوراخ و درمند بود، اما اصلا خود را لایق این‌همه را لطف نمی‌دیدم .

چند روزی از بازگشتم از نگذشته بود، که تصمیم گرفتم به جبهه برگردم ، تللاش می‌کردم که زمینه رفتن را فراهم کنم که خبر شهادت شهید سید مهدی اصغریان را شنیدم ، علاقه بسیار زیادی به این عزیز داشتم، زیرا اولا او طلبه بود و بعد هم سادات بود، تقریبا از کوچکی با هم دوست بودیم، و در چند سال اخیر خیلی بهم نزدیک ده بودیم، ضمن این‌که او با من جبهه آمد و لحظه لحظه جبهه به عنوان دوست و رفیق و بیسیم‌چی کنار من بود .

نمی‌توانستم باور کنم، با برادر خانمش که او نیز پاسدار بود، رفتم سردخانه بیمارستان امام رضا(علیه السلام) که اجساد مطهر جمعی از شهدا در آنجا بود ، با دیدن جسم پاک شهید اصغریان فورا شناختم ، زیرا شب  عملیات مشخصات  شهید اصغریان را با خط خودم روی لباسش نوشته بودم ، بدین ترتیب تا پایان مراسم تشییع و دفن این عزیز در مشهد ماندم .



[۱] – سنگرهای عراقی دو نوع بود ، نوع اول  متعلق به سربازان و درجه‌داران بود که تقریبا مشابه سنگرهای ما بود (که البته در رزمندگان اسلام بین سنگرهای  فرمانده  و غیر آن فرقی نبود )  نوع دیگر آن سنگرهای فرماندهی آنها که تفاوتهای زیادی نسبت به سنگرهای دیگر داشت ،  اولا : بیش از دو متر از سطح زمین پایین‌تر بود و دیوار این سنگرها با بلوک و سقفش با تلی از خاک رویش پوشیده شده بود ، دوما : بعضی از این سنگرها از  امکانات رفاهی بالالی مانند تخت ، تلویزیون و.. برخوردار بود .

[۲] –   شهید عصاریان از نظر جسته آنچنان هیکلی نداشت ، ولی در  شجاعت و بی باکی واقعا کم نظیر بود
ارسال شده در شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 07:12 ب.ظ نویسنده : شرمندگان

خاطرات قسمت هفتم

هنگام غروب ۷ دی ماه بسیاری از افراد برای غسل شهادت تکاپو می کردند ، بعضا طریقه غسل شهادت را می‌پرسیدند ، جمعی هم  با کمک یکدیگر مشغول غسل بودند ، واقعا لحظات دیدنی‌ای بود ، در همین حال صحنه بسیار خنده داری اتفاق افتاد ، یکی از رزمندگان به نام سید مهدی اصغریان از برادران روحانی [۱]( و واقعا فردی وارسته بود ، برای غسل شهادت به گوشه‌ای از خاکریز رفت ، دقایقی بعد او را با سری سفید همانند فرد کچل پیسی از دور مرا صدا می‌کرد ، او برای غسل از آب شور استفاده کرده و سرش را با صابون شسته و وضعیت بسیار مضحکی پیدا کرده بود .[۲]

عصر ۷ دی ماه کنار سنگر فرماندهی ایستاده بودم که از پشت خاکریز دوم یک ماشین آیفا پر از نیرو که برای عملیات به منطقه آورده شده بود به اشتباه وارد محوطه خط مقدم شده و به طرف خط پیش می‌آمد ، وحشت زده و با فریاد راننده را به پای خاکریز راهنمایی کردم و فورا  نیروهای داخل ماشین را به سنگرها بردم ، مشخص بود که الآن از طرف دشمن به طرف ماشین شلیک می‌شود ، به همین دلیل با سرعت بالای خاکریز رفتم تا با تشخیص جهت تیراندازی دشمن ، و شلیک تیر رسام به طرفشان از حملات آنها جلوگیری کنیم ، در همین حال یک موشک تاو به طرف ما شلیک شد ، از روی خاکریز خود را به پایین انداختم ، موشک به بالای خاکریز اصابت کرده و در پایین خاکریز روی من افتاد ، فوراً  خود را کنار کشیده و از جایی که خدای تعالی می‌خواست موشک عمل نکرد ، جمعی از بچه‌ها که شاهد این اتفاق بودن با سرعت کنارم دویده و مرا در آغوش گرفته و خدا را شکر کردند . آنگاه با احتیاط موشک را به آنطرف خاکریز انداختیم .

آری خورشید آرام آرام در حال غروب بود ، هر چه گرمای خورشید کمتر می‌شد تب تاب بچه‌ها برای حضور در عملیات بالاتر می‌گرفت ، حقیقتا لحظات ، بسیار زیبا و بیاد ماندنی بود ، افراد با کمک به یکدیگر خود را آماده رزم می‌کردند ، البته آنچنان شور و شوق داشتند که انگار قصد شرکت در بزمی را دارند .

افرادی که باید در عملیات شرکت کنند مشخص شده بود ، پیرمردی حدود ۷۰ سال سن جزء کسانی بود که می‌بایست در خط بماند ، این امر بی اندازه او را ناراحت و محزون کرده بود ، به همین دلیل دست به دامن من شده و پی در پی با گرفتن ریش سفیدش استدعای محروم نشدن از فیض عظیم شرکت در عملیات را می‌کرد ، منهم با دلیل و منطق تلاش بر قانع کردن او برای ماندن در خط داشتم، با هر تلاش او را راضی کردم ، او همانند یک پدر مهربان دستی به سر و صورت کشید و شانه‌ای از جیبش بیرون آورد و گفت : خواهش می‌کنم این شانه بعنوان یادگاری از من بپذیر و گاه بی گاه ریشت را شانه کرده و بیاد ما هم باش .

آری در هر گوشه‌ای جمعی را با اشتیاق زاید الو صفی مشغول کاری می‌دیدی ، عده‌ای مشغول بستن کُلِه پشتی‌ها و تعدادی خشابها را پر می‌کردند ، افردی را مشغول بستن پیشانی بندها ، و جمعی هم روی سینه و پشت یکدیگر مشخصات فرد ، شهر و استان را می‌نوشتند .

اذان مغرب همه را بسوی نماز و راز و نیاز با معبود فرا می‌خواند ، حقیقتا نمازهای جبهه با دیگر مکانها فرق می‌کند ، شبهای عملیات که دیگر قابل وصف نبوده و حقیقتا از روحانیت بی اندازه‌ای برخوردار است . بهر جهت نماز جماعت به امامت خود بنده برگزار شد[۳]، بعد از نماز طبق معمول همه شب تعقیبات نماز و بعد با یک حالات خواصی دعای توسل آغاز شد ، در گوشه و کنار سنگر افرادی را با تضرع خاصی به پیشگاه باری تعالی و اهل بیت عصمت و طهارت می‌دیدی .

آری این اوقات و اینچنین جمعیتی با این راز و نیاز عاشقانه را می‌توان از زیباترین لحظات و کم‌ نظیرترین ارتباط با معبود در کره خاکی برشمرد ، بعضا آنچنان با تضرع استغفار و عذرخواهی به پیشگاه الهی داشتند که انگار همانگونه که پیامبر اکرم فرمودند : طوری نماز بخوان که انگار نماز آخر عمرت را می‌خوانی ، مشغول آنچنان نماز و راز و نیازی بودند .



)[۱]  – ایشان از خانواده‌های تقریبا ثروتمند روستای دهبار بود ، برای خواندن درس طلبه‌ای به مشهد مقدس مهاجرت نموده و ضمن تلمز از دروس حوزه واقعا به خودسازی و مبارزه با نفس خوب پرداخته بود ، ایشان از دوستان بسیار صمیمی من بود ، و از جمله کسانی که در روستا تابستانها در تشکیل کلاسهای مذهبی بسیار مرا یاری می‌کرد ،  بعد از مهاجرتم به مشهد هم ارتباط ما با هم بیشتر شده و در جلسات زیادی با هم شرکت می‌کردیم . ایشان لطف خالق یکتا یاریش کرد و در عملیات طریق القدس در حالیکه بی سیم چی من بود به لقای پروردگار جل جلاله پیوست .(روحش شاد و یادش گرامی باد)

[۲] وقتی با آب شور موها شسته شود ، صابون کف نکرده و موها به هم چسبیده و سر انسان مثل کچلهایی که شوره از سرش می‌ریزد می‌شود .

[۳] – شهید سید مهدی اصغریان روحانی بود ، اما در طول مدتی که ما با هم بودیم به احترام من به هیچ عنوان امامت جماعت را بپذیرفت .

ارسال شده در چهارشنبه 6 اسفند 1393 ساعت 07:10 ب.ظ نویسنده : شرمندگان

خاطرات قسمت ششم

[ اولین شبهای جبهه]

برای اولین بار حضور در جبهه را تجربه می‌کردم ، فضای آنجا غریب و صداها ترسناک و ناآشنا بود ، هر چند گاه که صدای مهیبی شنیده می‌شد از جا کنده می‌شدم ، کمی ته دلم خالی شده بود ، در تازه واردها سکوت عجیبی مشاهده می‌شد ، این حالت برای یک فرمانده که مسئولیت جمعی را بر عهده داشت وضعیت مناسبی نبود ، اما به دلیل تاریکی شب کسی متوجه چهره و سکوت همراه با ترس من نبوده و کسی خورده نمی‌گرفت .

پاسی از شب گذشته به محل استقرار رسیدیم ، تا همه نیروها در مکانهای موقت جابجا شدند تقریبا نزدیک اذان صبح شده بود ، در هوای گرگ و میش منطقه ناگاه صدایی با خوشحالی مرا اینگونه خواند که برادر صفایی برادر صفایی شما هستی ، جلوتر رفتم (شهید)[۱] آهنی از هم‌دوره‌های زمان آموزش بود ، او فرماندهی گردان و مسئولیت منطقه را بر عهده داشت ، بعد از چاق سلامتی و ابراز خوشحالی زیاد ، با انگشت محلی از خط مقدم را  نشان داد و گفت : نیروهایت را بردار و در آنجا مستقر کن .

به او گفتم من هیچ تجربه‌ای ندارم ، با خنده گفت : برو شکسته نفسی نکن[۲] ، گفتم : واقعا من چیزی از خط مقدم و نوع اداره آن نمی‌دانم ، گفت : من کنارت هستم ، نیروها را جمع کرده و به محل مورد نظر ببر ، از جایی که اطاعت امر فرمانده را بر خود واجب می‌دانستیم[۳] ، دستورش را اجرا کرده و در خط مقدم مستقر شدیم  .

با کمی تغییر نیروها را با سازماندهی قبل که در اردوگاه های انتظار مشخص شده بود چیده شدند، با صحبت با فرماندهان دسته و تذکر بر اهمیت روزهایی که در پیش است هر کدام را در قسمتی از خط مستقر کردم ، از بین اینها هم فردی را که قبلا در جبهه‌های زیادی شرکت کرده بود را بعنوان معاون برگزیدم ، با مروری بر دفترچه آموزشم[۴] و کمک گرفتن از افرادی که در جبهه های بیشتری شرکت کرده بودند بسیار سریع بر امور مسلط شده و نگرانی و احساس ضعف روزهای آغازین تبدیل به قوت شده بود .

شبهای حساس نزدیک عملیات را می‌گذراندیم ، باید عملیات‌های ایضایی زیادی جهت انحراف اذهان دشمن انجام می‌گرفت ، با  اعتماد بیش از حد  آهنی به من ،  بیشتر عملیات‌ها  به من واگذار می‌شد ، اگر چه این امر موجب خستگی فراوان نیروهای تحت امر من گشته بود ، اما برای من این شبها و روزهای کوتاه جهت فراگیری نکات مهم عملیاتی و آبدیده شدن  برای روزها و شبهای بسیار حساس آینده بسیار مفید و آموزنده بود .

بیشتر شبهای با تعداد بیش از ۱۰ نفر عازم مکانهای از پیش تعیین شده می رفتیم ، با کمک برادران جهاد سازندگی خاکریز می زدیم ، اینگونه شبها بر نیروها بسیار سخت و دشوار می گشت ، چون دشمن برای جلوگیری از انجام کار با تمام توان آن قسمت از منطقه را زیر رنگ بار گلوله و خمپاره قرار می داد ، بر این اساس با روشن شدن هوا و توقف عملیات خاکریز واقعا نیروها نفس راحتی می گشیدند .

[ صبح روز ۷ دی ماه ]

صبح روز ۷ دی ماه ۱۳۶۰ که باید خود را برای عملیات آماده می کردیم ، تقسیم کار کرده و هر کدام از فرماندهان را مامور انجام کاری کردم ، و در ایام روز هم تمام افراد در نظافت و جمع آوری لوازم اضافی و واگذار کردن به افرادی که برای نگهداری آنها باقی می ماندند را انجام شد .

واقعا شور و شوق ذایدالوصفی در بین رزمندگان مشاهده می‌شد ، این مطلب فقط برای آنها که شبهای عملیات در جبهه بودند قابل درک است ، هیچگاه خاطره یکی از رزمندگان بسیجی که روز قبل از عملیات بسیار مریض بوده و با آمبولانس به بیمارستان اهواز فرستاده شد و شب عملیات با رنگ و روی پریده و حال بسیار بد به خط برگشته بود را از یاد نمی‌برم . وقتی با تعجب از او پرسیدم چرا با این حال بد برگشتی ، با چشمان پر اشک گفت : خواستم با جسمم که قسط داشت مرا از یک فیض بزرگ محرومم کند مبارزه کنم . [۵] اینگونه نگاه به دنیا و نگرش خدا گونه در افراد زیادی در جبهه‌ها مشاهده می‌شد ، و این نگرش برای هر کسی قابل درک نیست ، باید دید و لمس نمود .



[۱] – در عملیات .. به درجه رفیع شهادت نائل آمد .(روحش شاد)

[۲] – اعتماد او به من از دوران آموزش بود ، زیرا آنچنان در دوره آموزش من خوش درخشیده بودم که در عملیات صحرایی معاونت گردان را به ‌من‌دادند .

[۳] – در رزمندگان بسیجی و سپاهی اطاعت از فرمانده را واجب می‌دانستند .

[۴] – بیشتر مطالب دوران آموزش را در دفتری بسیار مرتب و زیبا جمع‌آوری کرده بودم که در روزهای اول بسیار  به‌درد خورد ، البته در روزهای بعد این تجربه و شناخت موقعیت‌ها بود که حرف اول را می‌زد .

[۵] – آری روح مرکب تن است ، بشر با استفاده از همین امکانات خدادادی که در جسم قرار داده و استفاده صحیح از آنها به قرب الی الله می رسد ، لذا اگر با اراده قوی به مقصد حقیقی بیاندیشد ، از هر مقدار توان که جسم مانده باشد(هر چقدر ناچیز باشد) خود را به مقصد می رساند .